تبليغاتX
جاده زندگی ما...از ایران تا دبی
عاشقانه ها...روزانه ها...تجربه ها
 

سلام سلام به همگی

ساری؟ چی ساری؟

نخریدم هنوزا! البته تقصیر همسری طفلی نمی باشد اینجانب تنبلیم میکنه برم... از اون روز هرروز واسه خودم یک بهانه داشتم که نرم...بعدم تقصیر این مامان جانه که دیروز میگه ساری واسه چی می خوای بگیری تو لاغری بهت نمیاد! اخه نمیگه این هندیا که هرکدومشون نصف منم باشن می پوشن همین به من رسید وا رسید

خلاصه دیگه دکترم رفتیم و نتیجه ی ازمایشا رو دیدن و گفتن شما سالم تشریف دارین و  فقط یکمی عقلتون پاره سنگ برداشته و از این حرفا....نتیجه ی نهایی گفتن برید پیش روانشناسمون تا چکاپ روحی بشید ممکنه استرس های نهانی و از این حرفا دارین که گرسنه نمی شید! اخرش این که قراره بعد نظر اوشون اگه نتیجه نداد برن سراغ ازمایشای دیگه!

اوهههههههههه تازه این خانم دکتره اون قدر من و من کرد که بگه این دکتره روانشناسه و فقط باهات حرف می زنه و اینا و مجانیه و فلان و بهمان، ترسید بگم نه من دیوانه نیستم... بعدش خودم گفتم خودم میدونم شاید استرس پنهان داشته باشم! اخه این عموم اولین بار که به مدت دو ماه بی اشتها شدم و جاتون خالی ۵کیلو کم شدم بهم گفت استرس پنهان داری و خودت حرص و جوش نمی خوری نمی فهمی ولی ناخوداگاهت درگیره! حالا بریم ببینم این دکتر خانم می فهمه چرا ناخوداگاه من درگیر میشه بعدش اشتهام کور میشه و بعدش فرت فرت از حال میرم!

نمی دونم تو این شارجه دلستر اینا حرومه؟ اخه من عاشقشم ولی این جا نیست همیشه فقط تو دبی دیدم چه وضعشه خوب منم دل دارم ...

یک سوالم می خواستم از دوستای اماراتی بپرسم همیشه یادمه ها وقتی میام بنویسم از ذهنم میره اخرش دیدین اومدم یک پست فقط همون سواله رو گفتم...

اهان من توت می خوام کسی می دونه کجا توت دارن؟ ارزو که عیب نیستش گفتم بپرسم شاید جدی جدی کسی تو این برهوت توت بیاره بفروشه منم برم بخرم بخورم تا چشاش چپ نشه! سواله این نبودا اونو هنوز یادم نیست... گوجه سبز چی امیدی هست این جا باشه؟

اهاااااا سواله یادم اومد! کجا سم سوسک می فروشن؟ هرجا به اینا میگم سم اسپری نشون میدن خب بابا اگه اسپری بخوام که نمی گم سم! دنیام رو سوسک برداشته و اسپری که هیچی الان کلی شجاع شدم با دستمال هم سوسک می کشم! زندگیم رو هواست...اه اه اه

وسایل اشپزخونه تو اتاق خوابه فکر کن! بعدشم در اشپزخونه فقط باز میشه غذا بره رو گاز ظرف ابکشی بشه همین! اصلا حالم دگرگون شده از دستشون. یکی راهنمایی لطفا که سم از کجا بگیرم و کدومش بهتره؟

این جملات رو در حالی می خونید که تمام دلم ریش ریش شد از یاداوری سوسکانه! هی جلو چشام پررو پررو رژه میرن و دهن کجی می کنن، می خوام بنیانشون نباشه که تخم نریزن اخه من چطوری تخماشون رو از بین ببرم ؟ سارا استمداد می طلبد.......................................

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط ساراسارا  | 

 

سلام سلام

اهان اومدم خبر بدم که من و همسری به دلیل دوز بالای فشار کاری دیروز، روز خانممون شد امروز...

از اون جا که ما از روزی که ماشین گرفتیم تا به همین دیروزی پارکینگ بی پارکینگ بودیم و این قدر این همسری زنگ زد به این مسئولای ساختمون که یالا یالا پارکینگ! که خیراتی میشه واسه امواتمون!

چون که در تکاپوی پیدا کردن پارکینگ و پی گیری های شدید و غلیظ همسری معلوم شدش که کلی پارکینگ الکی پره یعنی دیگه یک سری ها تمدید نکردن یکسری هم هوسشون می کرده بیان پارک کنن دیگه!

دیروز بعد یک هفته اعلان اعلامیه ای مبنی بر این که خودتون بیان خودتون رو معرفی کنین اومده بودن مچ گیری و ختم قائله و بالاخره پارکینگ واسه ما پیدا شد و ما رفتیم قرارداد ببندیم واسش!

و همه ی اینا بدین معنی که روز همسر به فنا رفت و ما ساعت ۹:۳۰ شب بعد کلی فردین بازی و کسب این مجوز ناقابل خسته و کوفته و بی شام کارمون تموم شد!

البته چون رگ زنانه هم دارم یک غرکی به همسر زدم که عجب روز همسری شدا! و همسری هم دیدن باید جلوی غرهای فزاینده رو بگیرن و سریع پیشنهاد دادن بریم خرید! دیگه همین شد که ساراتون اون رگش خوابید و گفتش نه همسر نازنینم بریم خونه غذامون رو بخوریم!

خوب مگه چیه ما همیشه ساعت ۶-۷ شام می خوریم و این ۹:۳۰ تا برسیم خونه ۱۰ میشد نصفه شبه ما!

دیگه به دلیل فراموشی سریع همسری امروز قراره بریم خرید اگه همون ابر و ماه و خورشید و فلک پست قبلی به یاری خداوند مسیر رو میسر کنند...

تا بعد...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط ساراسارا  | 

 

روز مامانای گلمون مبارک باشه

اینقده دلم می خواست امروز پیش مامان جونیم می بودم می بوسیدمش...

کادوش رو هم وقتی برم واسش می دم انشالله.

کلا از بچگی یادمه واسمون مهم بود هر جور شده کادوی روز مادر همون روز خودش به دست مامان برسه شده کمتر وقت داشتیم و عجله ای تر خرید کردیم ولی سر وقتش به مامانی و بابایی هدیه دادیم...اخه دیدما بعضیا چیزی پیدا نمی کنن یا وقتشون قبلش پره میندازن چند روز بعدش... ولی زیبایی بعضی چیزا منحصر به همون زمانشه!

الان حسی که دارم اینه که منم دارم دیر می کنم و چند وقت دیگه این کادو چه قشنگیه داره؟ولی خب دیگه این یکی از شرایطمونه، فقط تونستم سر صبحی زنگ بزنم مامانی رو خوشحال کنم گرچه هر کاری هم بکنم یک ذره ی محبت مامانم واسه من نمیشه!

 

از اون جا که همسر بنده مثل اکثر طایفه ی مردا بلد نیست ادم رو سورپریز کنه و از جایی که عناوین چنین روزای ایرانی هم به خاطر سپردنش از جانب همسرجان کار حضرت فیل هست، سعی کردیم خودمون دست به کار بشیم و از قافله ی کادو گیران عقب نمونیم!

گرچه ها سر تولدمون کلی غرغر کردیم در مذمت این که ما نباد بگیم چی می خوایم و اوشون باید خودشون بفهمن ولی از شما چه پنهون ته دلمون قیلی ویلی میره که کادو سلیقه ی ما باشه!

و از اون جایی که در هفته ی اخیر چیز خاصی جلوی چشم اقای همسر چشم من رو نگرفته به این نتیجه می رسیم که کلا همسرجان هیچ ایده ی خاصی نداره خب! و از طرفی هم اعلام نیاز کردن و همسری رو واسه خرید سورپرایزی فرستادن هم ریسک بالایی داره!

و صد البته نتونستیم از خیر ساری های رنگارنگی که جدیدا دیدیم بگذریم، و ابر و باد و مه و خورشید و فلک به کار و چرخش در اومدن تا سارای شما بدون غر و نقی بابت این بی ایده بودن همسرجانش با خلق و خویی خوش در جواب همسری که گفتش واسه روزت چی می خوای عزیزم؟ نه گذاشتیم و نه برداشتیم گفتیم! بریم ساری بخریم واسم

 

و این چنین قراره ما عصر بریم واسه خودمون ساری بخریم! اصلا تقصیر این امی جان که اومده عروس گرفته یک ساری نداده به ما که دلمون خوش باشه عروسشون شدیم خب! و این عقده نهانی بالاخره سه شب پیش در پی کشف بازار این طور چیزا سر باز کرد و باشد که امشب با خریدشون قائله اش تموم بشه!

البته ها بگم از اون جا که منم مثل شمام تا چند وقت دیگه میگم واییییییییییییییی هیچی ندارم بپوشم!

همین الان که دارم می نویسم یادم اومدش که شلوار جین رنگی هم می خوام! دو سه تا تاج شکوفه ای واسه رو سرم می خوام! شلوار تو خونه و لباس تو خونه هم می خوام! کفش تابستونی هم می خوام! دلم یک تونیک استین بلند هم که این جا کلا نسلش منقرضه هم می خوام!

تا دنیا دنیا لیست نکردم برم به کارام برسم!

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط ساراسارا  | 

 

سلامی دوباره...

سارایی هستم به شدت تنبل شده بعد رفتنی امی جان!

چیه خب کلی این چندوقته مرتب و منظم و خانم بودم الان احساس می کنم خیلی شده و دیگه به خودم استراحت دادم و اصلا فکر نمی کنم خونه و زندگی ادم کاری هم داره!

الانم به بهانه این که خیلی خون دادم به خودم استراحت پزشکی دادم! اخه سه تا سرنگ خون ازم گرفتن و نتیجه اش هم قراره هفته ی دیگه بدن، موضوع هم همون بی حالی مفرط بودش...

البته ها بی حالیام کمتر شده و صد البته اشتهام بهتر...تو دنیایی که همه دنبال لاغر شدنن من خودم رو هلاک می کنم وزنم بیاد بالا و تو دنیایی که هر کی ازدواج می کنه تپل تر میشه و به منم دکتر تغذیه ام گفته بود اون موقع چاق میشی ولی والا ما عروسم شدیم فرقی نکردیم! از بعد ازدواج که هیچ از بعد عروسی هم فقط دو باری که رفتم ایران و خوردم خوابیدم هر بار ۱ کیلو اضافه کردم تا یکمی این صورته از خشکی دربیاد و ابی بره زیر پوستش بلکه چشام از گودی در بیاد و گونه هام نچسبن به لپم! حالا به این بیچارگی وزن اضافه کردم باز این یکماهی که این جا اومدم همش دود شد رفت هوا! بیشتر از یک کیلو کم شد!

حالا یکی بخواد لاغر کنه اشتهاش باز میشه یکی مثل من هم که با هزار ترفند تو یک سال یک کیلو اضافه می کنه بعدش تو یک ماه همش می پره! کلا اشتهام نابود میشه!

یعنی شما فکر کن که حس تشخیص گرسنگی تون از بین بره تا اون جایی که از ضعف یا سوزش معده مجبورین یک چیزی بخورین و دقیقا همون حس مجبورانه رو هنگام خوردن هم دارید! بعدش هیچ غذایی هم شما رو به هیجان نمیاره حتی قرمه سبزی یا حتی رستوران بوفه! تازه نهایت وجدتون خوردن سالاده فکر کنم این مدل جدید خودکار رژیمه، ولی این سنسورای بدن من قاطی می کنن معکوس عمل می کنن! و البته ها فک کنم افسردگی امی جانی بی تاثیر نبوده رو این سیستم چون از ۵ روز قبل اشتهام مثل ادمیزاد شده و یک هفته ای هست که بی حالیامم کمتر شده...

خلاصه که الان مرخصی اجباری دادم به خودم و تخت نشستم این جا که مثلا از حال نرم...

 

از دست این شیخای اینجا هم عصبانیم!

خب بابا جان یا اسماتون متفاوت باشه یا جون مادرتون اسماتون رو رو خیابوناتون نذارید دیگه!

بساطی دارم واسه ادرس پیدا کردن! اول که یک خیابون بلند بالا هست که تو تموم ۴ راها یک خیابون اسمش همینه! یک چیزی تو مایه های شیخ  نمی دونم چی چی صفر الجاسمی مثلا! که هنوز من نفهمیدم کجا شروع و تموم میشه! باز اگه مثل ولیعصر تهران فقط طولانی بود ولی مستقیم باز یک چیزی من هنوز نفهمیدم اینا چطوری پشت سر هم میشن کلا یا من قاطیم یا اینا قاطی وصلش کردن!

قوز بالا قوزش این جاست که می خوام این رو یاد بگیرم یک خیابون دیگه داداش همینه فکر کنم اون چی چیش یک اسم دیگه هست مثل خالد اخرش همون صفرالجاسمی!

باز هنوز این دو تا تو ذهنت اسماش نیست دقیقا و مسیرشون که کلا شوتی! بعد یکی دیگه پیدا میشه اولش همون خالد بعد اخرش میشه ماجدالجاسمی! اون یکی دیگه میشه صفر خالد الجاسمی!

حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش رو! + اینکه هنوز نتونستید مسیر همون اولیه رو درک کنید!

ایرانیا تو این زمینه حداقل گاهی خلاقیت شاعرانه لطیفشون تو اسامی مثل لاله و سنبل و اینا فوران می کنه و به کمک ذهنای فعالی مثل من میاد!

مدیونید اگه فکر کنید خنگم که قاطی می کنم! اتفاقا تو این زمینه مسیریابی ذهنم خوب عمل می کنه و تا امروز از حس جهت یابیم واسه پیدا کردن مسیرا استفاده کردم ولی اخه این ذهنم فشرده شد از بس جی پی اس بودش دلم می خواد بدون فکر کردن برسم مادرجان! حالا من نباید شاکی باشم خداییش؟

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1391ساعت 11:25 قبل از ظهر  توسط ساراسارا  | 

 

خب سلام من رو در حال فراغت از مهمون داری می بینید!

دیروز صبح زود بعد یک شب خواب و بیداری ساعت ۴ صبح بلند شدیم و امی جان رو بردیم فرودگاه تا برن وطنشون و ناگفته نمونه خیلی هم خوشحال بودن و تو دلشون عروسی بود...

اوضاع من و امی جان روهم رفته تو این سه هفته خوب بود و غیر یک مورد حرف مادرشوهروارانه ی مستقیم که خورد تو فرق سر بنده بقیه اش خوب بود...البته ها دو مورد دیگه هم گفتن که ما زیر سیبیلی رد کردیم چرا که فکرامون رو که جمع کردیم دیدیم مامان خودمون هم میگه تو این مایه ها و دیگه کوچه علی چپ هم خوب چیزی هست که گاهی نشینی حرص بخوری...

ولی ولیکن هفته ی اول این امی جان کلا افسرده بود و بساط گریه و دلتنگی  دختر و نوه هاش از یک طرف و همسر و پسراش از طرف دیگه و قندشون هم بالا بود و با همسری هم یکمی گرد و خاک داشتن و کلا ساراتون هم صبح تا شب مشغول راه یابی واسه شادی خودش  و خانواده بود، چون خب چیه من ادم افسرده ببینم خودمم یک کاریم میشه!

هفته ی دوم هم که بعد ماشین دار شدن یکمی به خودمون جنبیدیم و اومدیم شادی کنون راه بندازیم و همون اولش با تولد این جانب همراه بود و خب دیگه تولد سارا باشه و شادی نباشه نمیشه دیگه! ولی این شادی ها طولشون به همون دوروز تعطیلی همسری کشید چون همسری و مامانشون باز با هم حرفشون شد!

دیگه جونم بگه هر دوبار موضوع بحث خیلی بی خود بود و دلیل پنهان دعوا اون موضوعه نبود بلکه این بود که همسری حمایت خودشون رو از داداششون که امی جان باهاش قهر بود اعلام کرده بود....خلاصه دردسرتون ندم این بحث شیرین دامنه اش به یک هفته رسید و خوب البته تشعشعاتش به منم می رسید در قالب افسردگی امی جانی!  که این بار من همسری رو که می بردم شرکت بعدش میرفتم واسه خودم یللی تللی دیر میومدم بعدم هی تو اتاق فیلم میدیدم، خب دست خودم نیست ببینم کسی غصه داره اگه نتونم کاری کنم میرم تو فاز دپ شدید بنابراین از همون روش کوچه علی چپ استفاده کردم و عصرا هم دنبال همسری و کارامون رو می کردیم میومدیم تا کمتر تو محیط تشعشعات منفی باشیم!

خلاصه دیگه بعد یک هفته همسری و مامانش با پا درمیونی خواهرشوهری اکی شدن و بماند که خواهرشوهر گفته بود این نمایش تو خونه ی اونم اتفاق افتاده و دلیل اونم همین حمایت از داداش خان بوده! به این میگن دموکراسی ولی نتیجه اش به حال ما که فرقی نداشت فقط امی جان افسردگیش اوج می گرفت واسه خودش خوب نبود!

دیگه هفته ی اخر نسبتا خوب بود و یکمی فضای همسری و مامانش ابری شد که من اینقد غر زدم به همسری که ولش کن و بی خیال و اینا که بذاره مامانش اونطوری که می خواد انجام بده که موثر شد و دیگه روز اخر قبل رفتنشون هم کلی خوش گذشت و به خیر و خوشی رفتن...

البته بماندا از روز اول به همسری می گفتم یا بفرست امی جان بره پیش دخترش یا بلیط بگیر چون دلش تنگه واسه همه بهانه میگیره و البته ها گوش شیطون کر من این وسط عروس خوبی محسوب شدم و کلا امی جان تو بحثا می گفت وای سارا تو خوبی و اینا من از دست این ناراحتم! اینم همون همسری بود ها!

این روزای اخرم امی جان معترف بودن که چون افسرده بودن گیر میدادن و بهانه می گرفتن و تو خونه ی دخترشون هم بعد یک ماه دیگه خسته شده بودن ولی خب دخترا درک می کنن این چیزا رو و این که این مردا چیزی حالیشون نمیشه و البته منم گفتم که من می فهمیدم ها ولی کو گوش شنوا از جانب همسر جان...

اینقده هم خنده دار بنده خدا رفتنی به همسری می گفت حالا من میرم میشینی جشن آزادی می گیری نه؟؟؟

خب کلا جدای قسمتای دپرسانه اش که من دوست نداشتم بقیه اش خوب بود...کلا امی جان این جا بود زیاد زحمتی نداشت چون غذا که خودشون واسه خودشون می پختن و دیگه ظرفای صبحانه اینا رو هم چون تنها می خوردن اکثرا خودشون می شستن و زیاد مهمون داری سختی نبود...

و البته ها ما با هم می رفتیم خرید هی می گفت این روو بخرین و اون رو بخرین لازمه! اینقدر هم به همسری گفت ماشین ظرفشویی بخر بخر بخر که خدا داند! خداییش ها من مادرشوهرا ایرانی رو نمی دونم ولی همیشه فکر می کردم مادرشوهرا کلا دلشون نمی خواد پسره چیز میزی واسه عروس بخره! یعنی رسما ۱۰-۱۵ بار گفت که ماشین ظرفشویی بخر لازمه مهمون داری ظرف سخته شستنش که من کف کردم!

مدام هم تو خریدای دو تایی تاکید داشت این مردا نمی فهمن ولی این رو بخر و اون رو بخر بی خیال پسر من اون مرده متوجه نمیشه منم همیشه ابوجان می گفت نخر خودم می رفتم می خریدم!!!!  یعنی چنان جاتون خالی عین یک مادرخانم به من درس همسر مقابله کنی می داد! کلی هم روزی که جالباسی خریدیم همسری رو نصیحت کرد و گفت تو نمی فهمی چی لازمه چی نه به منم رو کرد گفت ولش کن این مردا رو!

یا یک روزی این همسری اومد خودشیرینی که سارا بیا ببین امی گوشت رو می پزه تو یک ساعت تو میگی باید ۳ ساعت بپزه و این جا امی جان ضربه فنی اش کرد و گفت چرا این رو میگی هر کسی روشش فرق داره سارا یک مدل می پزه من یک مدل دیگه هر دوش خوبه! و همسری جون چنان ضایع شدن من کیف کردم! خداییش ها این همسری مامانش رو می بینه گاهی یک جوایی میگیرتش ها اساسی و فکر می کنه اون عروسه من پسرش! والا به همین حادی ها...

فقط اینا چون کارگر دارن خیلی شلخته اشپزی می کنن و من فقط همین رو اعصابم بود و روغنمم هی تموم میشد و من هی حرص سلامتی و اینا رو هم داشتم به اضافه اینکه همه ی روغنا همش رو گاز پخش میشد و اصلا کلا تو این زمینه زیاد توضیح ندم خسته میشم و میشید...کلا تصور کنید مردا برن اشپزی وقتی میان بیرون اشپزخونه چه مدلیه؟ خب تصور که کنید همون توصیف اشپزخونه ی ما میشه...

 

حرف اخرم این که نه روزای بدی بود و نه خوب و معمولی سپری شد و البته خوشحالم که روزای اخرش با خوشحالی و خوبی تموم شد و خاطره خوبی از اومدن مادر همسرم، و تجربه ای واسه همسری و مامانش که خونه ی کسی واسه مدت طولانی خوب نیست چه دخترت و چه پسرت چون هر چی هم جایی خوب باشه بازم چون برنامه زندگیت رو نمیشه خودت بچینی معذب میشی...

و البته باید بگم که امی جان بر عکس ظاهر سختی که داره و گیرایی که گاهی به بچه هاش میده کلا ادم ساده و بی شیله پیله اییه و همین جا اعتراف می کنم ما ایرانیا خیلی رفتارامون پیچیده و سیاست مدارانه اس و همسری هم کلا مدلش همینه و من گاهی تعجبما ولی اینم مدلیه...مثلا من ندیدم یک ایرانی این همه راحت بیاد اعتراف کنه اونم بدون این که تو بپرسی یا موضوعش باشه  که مثلا چی من دلم واسه خونمون تنگ بودش واسه همین بهانه می گرفتم و دعوا می کردم یا بیاد بگه پسر من رو ولش کن مردا نمی فهمن که...نه جدی شما بودید همچین چیزی به عروس یا مادرشوهرتون می گفتین والا من حقیقتش همچین اعترافاتی هیچ وقت نمی کنم اصلا نمی تونم کلا! 

 تا بعد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط ساراسارا  | 

 

سلام و صد تا سلام به همتون خانمای گل

خب بنده هم طبق معمول سارا هستم که می شناسید ولی این بار به همراه یک بشقاب چاقاله بادوم کنار دستممممممممممممممممممممممممممم!

خب چیه شما هم تو این برهوت همچین چیزایی می دیدید خب میومدید جار می زدید دیگه!

تازه یک چی دیگه! لیمو شیرین هم تو جمعیه دیدم و خریدم، یعنی شما نمی دونین وقتی تو یکسال اخیر هیچ لیمویی که شیرین باشه اینجا ندیده باشید و درست وقتی که سرما خوردید در این حد و روزی که میرید دکتر لیمو شیرین هم پیدا کنین دیگه چه شود! خیلی حس خوب و خوشیه نه؟ من شکموم؟ مدیونید ها اگه بگید شکموم، اون وقت خدا می ندازتون جایی که لیمو شیرین و چاقاله نباشه تا بفهمین من چی میگم!

 

در راستای کج دار مریضی اینجانب رفته بودیم دکتر که فرمودن برید ازمایش قند و اهن بدید و ما این هفته رفتیم ازمایش دادیم گفتن نرماله، حالا یک لشگر ازمایش دیگه نوشتن واسم، که دیدن این هفته دوبار خون دادم گفتن هفته ی دیگه بیام...

ای بابا هی این ازمایشا میره رو اعصاب، خوب جوابش نرمال باشه یکجوره که می مونی خب چی کارت شده! نباشه هم که خدا نکنه ادم کاریش باشه...اصلا از بس فکر کردم چی کارمه فکر کنم یک کاریم بشه...

حالا این جا هم بگم ببینم پزشکی چیزی رد نمیشه؟ یا کسی این مدلی نبوده...البته که بماند ایران که بودم جلو عموم و زن عموم حالم بد شد و اونام تشخیص اولشون مثل دکتر این جا کمبود اهن بود که الان رد شده... من کلا از ۳-۴ سال پیش گاهی بی حال می شم و اولش از بی حوصلگی شروع میشه و یکمی می گذره حس می کنم انرژی ندارم یک طوری که زورم میاد حتی دست و پام رو تکون بدم، البته می تونم تکون بدم ها ولی حالش رو ندارم و یکمی شدیدترش احساس گز گز می کنم تو انگشتام...حالا وقتی این حالتی میشم اب عسل، خرما یا شکلات اینا بخورم حالم خوب میشه و البته دوز اون شیرینی بستگی به درجه ی بد بودن حالم داره و گاهی که حالم بدتره یکمی بهتره میشم و دوباره شروع میشه و دوباره عسل و همین چرخه! البته این شیرینی خوردن هم بر اساس دستور دکتری بود که قدیما رفتم و گفته بود مشکلی نیست قندت انی میافته....

حالا البته ها هیچی هم نخورم خودش خوب میشه و دوباره شروع میشه و هرچی شیرینی نخورم فاصله ی بین این بی حالیا کم میشه ...

 

حالا موضوع اصلی این جاست که از روزای اخری که ایران بودم تا الان تقریبا این حالت رو هر روز دارم که کلافم کرده و قدیما ماهی یکی دوبار اتفاق میافتاد، واسه این باید بدونم دلیلش چیه بماند که این قدر عسل اینا خوردم قند خونم نرمال حد بالا شده!!!!

حالا کسی تجربه ای داره؟ دکتر واسم چکاپ کامل نوشته ولی کو تا هفته ی دیگه خب!

این قده سرم گرم این ازمایشا شد! یادم رفت به دکتر از سرما خوردگیم و گلو دردم بگم! و این چنین است که داریم خود درمانی می کنیم و دست و زانویی که دو هفته ی که واسمون ناز می کنه رو فراموش کردیم!

و بدین سان خداوند این انسان ها رو خلق کرده که درد از بالای درد بسیار است که میری دکتر یادت میره کدومشون بوده! و بعد میای خونه چاقاله می خوری دیگه................

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط ساراسارا  | 

 

سلام به همگی

هی من صد تا موضوع تو ذهنمه باز میام این جا یادم میره خوب!

خبر جدید این که همچنان مهمان داری می کنیم و این امی جان هم متاسفانه دلش واسه وطن و از اون طرف هم دخترش تنگ شده حوصله اش سر رفته و ما هم موندیم چی کار کنیم...حالا فعلا سعی می کنیم سرش رو با بیرون گردی گرم کنیم ولی خب تقریبا اکثر جاها رو دیدن...

 

از اینا بگذریم بالاخره بعد کلی فک زدن من و همسری، نتیجه این شد که نه ماشین خیلی بزرگ باشه نه کوچیک و یک ماشین مدل ۲۰۱۱ به پیشنهاد همسری خریدیم...

هنوز خانم ماشینمون اسم ندارن... فقط چون این یکی نوهست من دردسری دارم موقع پارک کردنش از بس این قسمت جلوش چسبیده است به زمین تا میای پارک کنی هی لبه اش می خوره به جدول! خب بابا یا ماشین استاندارد نیست یا جدولا چه میدونم من! فقط می دونم ماشین جدید داشتن مسئولیت داره مادر...

یکمی دستم خدا رو شکر بهتره و کلی رعایتش می کنم ...

این روزا هم هلک و هلک این قنده فشاره نمی دونم چی چی هست هی میاد پایین و بی حال میشم...اخرا که ایران بودم عموم و خانمش تشخیصشون این بود احتمالا ذخیره اهن بدنم کمه که البته چون چند بار تو سال اخیر تست دادم و مطمئن بودم کمبود ندارم ولی گفتن شاید ذخیره اش پایینه و قندم همراش میافته پایین و البته واسم دارو نوشتن که چندان موثر نبوده و این جا رفتم چک اپ که تست نوشته واسم و هنوز تنبل خانمی که باشم نرفتم و کماکان مشغول شربت عسل خورانیم خواهررررررررررر...

وای تا یادم نرفته اینم بگم و برم...وقتی این جا اومده بودم که گواهی نامه بگیرم یادتونه که بدون کلاس دو بار رد شدم و واسه بار سوم غرور رو گذاشتم زیر پام و رفتم ۲ جلسه اموزشی بعد جالب بودا وقتی فهمیدم چرا من رد می شدم...

از شما پنهون نباشه اون اولش جو راننده حرفه ای من رو گرفته بود و البته جو قانون مداری که وای من دختر به این خوبی همیشه قانون رعایت میکنم و قوانین هم که بین المللیه دیگه و منم گفتم من زیر بار خفت اموزش نمیرم! تا این که همه گفتن قوانین میدان فرق داره این جا و منم بادی به غبغب که نه بابا بلدم این لاین واسه این و اون یکی واسه اون! خداییش هم رعایت می کردم فقط اشکالش این جا بود که من فکر می کردم این جا ایران است صدای وطن و وقتی دور میدون می رسیدم همچنان با دل خوش اروم اروم می رفتم تا خارج بشم و حواسمم بودم به رسم ایران دور پیچ سرعتم رو کم کنم ! و همین بود عامل اصلی رد شدنم چون این جا قانون حق تقدم دور میدون کامل اجرا میشه و کسی که دور می چرخه باید سریع رد بشه و دور میدون رو خالی کنه ...حالا ما به رسم ایران که هر کی سر ماشینش اومد تو میاد دیگه و کاری نداره کی وسط هست یا نیست و باید و باید و باید همیشه تو حواست جمع باشه ما هم با سرعت کم می رفتیم که خدای نکرده مشکلی نباشه!

از اون طرف هم تکرار این قصه سر چهار راه! یادمه همیشه این خواهری سر چهارراه گاز می داد من بهش می گفتم خواهر من نصف این مردم حالیشون نمیشه چراغ چه رنگیه رد میشن تو یواش برو بعد هرچی خواستی بعد رد شدن گاز بده! و این جا هم من این عملیات حکیمانه رو انجام میدادم فارغ از اینکه خوب بابام جان باید زود رد بشی تا ترافیک ایجاد نکنی و خوب من نقش قانون مداری عابرین پیاده ی این جا رو نادید گرفتم که همه صبر دارن و حق تقدم ماشین رو رعایت می کنن ...

و البته این جا بود که فهمیدم قانون که شاید قانون باشه ولی اجراش تو نحوه ی رانندگی ادما فرق می ذاره...بماند که من هنوز به رسم ایران هر وقت ماشینی تو فرعی می بینم ناخوداگاه پام میره رو ترمز و سر چهار راه نمی تونم خیلی گاز بدم.... باز تا اینجا واسم جا بیافته برم ایران کلا قاط می زنم و مثل صفر کیلومترا باید برونم...

خب دیگه سعی می کنم باز زود به زود و کم کم بنویسم...

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط ساراسارا  | 

 

خیلی بده که هی برنامه بریزی ولی اون نیروی پیش برت مختل شده باشه کلا از اساس!

خوب اخه این چه وضعیه؟

بعد اشکال کار این باشه که تو می ترسی چون نقشه ات جزئیات نداره ...

بعدتر، بدترش این باشه که بدونی اشکال رو و نتونی بازم نقشه ات رو کامل کنی...

خیلی حس بی خودیه کلا!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط ساراسارا  | 

سلام سلام

سارا هستم در خدمت امی جان از دیروز تا...تا نداره به مدت سه هفته!

خب روز اولی که دیروز باشه خواهرشوهرمم اومدن که کارم خیلی زیاد شدش و با اینکه از هر غذا کم پختم بازم زیاد اومدش... کلا از موقعی خودم غذا می پزم اصلا وقت ندارم غذاهام رو تزیین کنم بعد خودم یک حسی دارم شبیه عذاب وجدان! حالا مثل اون بابت بی هنری که موقع سرو به خرج میدم...شمام همین طوری بودید؟ اخه پخت همزمان چند تا غذا وقت گیره و موقع سرو هم یک نفری اگه بخوام تزیین کنم سرد میشن خوب...اصلا یه حسیه بدددددددددددد.

اعتراف می کنم که از ننوشتن خاطرات عروسیم پشیمونم و دستم که یکمی از الانش بهتر بشه حتما می نویسمشون و این بار شما دست از سرم بر ندارین تا بنویسم خب! و البته اعتراف می کنم که ارشیو اطلسی رو می خوندم و چون همشهری بودن باعث نقاط تشابه میشه خوب من اصلا همذات پنداری بود که داشتم و یکهو می رفتم تو جو که نکنه واسه ما بودههههههههههههههه یک همچین سارایی هستم که کلا با نصف ادمای دنیا همذات پنداری دارم، حالا اونا که روانشناسن من مشکل دارم یا خیلی  هم خوبم؟

یک دسته گل فارسی هم از همسری بگم و برم که دستم اذیت نکنه مثل اون روزی که واستون رمان غر نوشتم...

همسری زنگ زده:

من: همسری جون امروز زود بیای ها!( گفتم شبیه فیلما بشه و گرنه همیشه یک موقع مشخص میاد!)

همسری: باشه باشه

من : میدونی که شب باید خونه رو تمیز کنیما

همسری: اره اره

من: خونه خیلی کثیفه چون من تمیزش نکردم چند روزه...

توجه توجه واژه های کثیف و تمیز فارسی گفته شد...

همسری: با لهجه فارسی در حین جو گیری فارسی حرف زدن در پی فارسی پروندن من!!

اره اره خونه خیلی بد تمیزههههههههههههههههههههه!

 

اونقد خندیدم که نگو اخه می خواست بگه اصلا تمیز نیست بعدش با بد منفی شدیدش می خواست بکنه...حالا خنده دار ترش اینه که این کلمه بد تمیز رو به ادم بی ادب میگند تو زبون خودشون و من دو ساعت بهش خندیدم که خونمون خیلی هم با تمیز و با ادبه!

نکته اش تو این دستور زبان اختراعی همسری بود اگه خندتون هم نگرفت دیگه خوب اونش دست من نیستش.

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط ساراسارا  | 

 

خب دوباره سلام

والا ما دستمون هم هی میگه ننویس نرو ولی این دلمون هی میگه بی خیال! خب این دسته که نمی خواد خوب بشه!!!

اینارو گفتم تا بیام بنویسم اخه بس حرفام قلنبه شده بود تو دلم خب!

این روزا که گذشت سومین سالگرد عقدمون بود که همون روزی بود که از ایران برگشتم و همون عصرش رفتم خرید و واسه همسری هلی کوپتر مورد علاقه اش رو خریدم و می خواستم قلاب ماهی گیری بگیرم که وقت نشد و دیگه کادو همون شد به همراه یک ست خودنویس که از ایران گرفته بودم و مامانی هم زحمت کشیده بود وجه نقد داده بود.

منم همون شب به همسری گفتم واسه امشب بریم رستوران و رفتیم یک رستوران بوفه پاکستانی و جاتون خالی غذاهاش خوب بود و خصوصا من از سالاداش خوشم اومد و البته همشون ته مزه فلفلی داشت ولی نه در حد اتیش بگیریییییییییییییییییییییییی!

دیگه وسط غذا به هوای اوردن یک بشقاب دیگه بلند شدم و رفتم کادوهای همسری و کیک رو از تو ماشین اوردم و همزمان دوربین دستم فیلم هم می گرفتم تا رسیدم به میز همسری کلا شوکه شده بود و قیافه اش رو ببینی تو فیلم مبهوت! اصلا انگار زمان واسش واستاده بود...کلا هیچی هم نمی گفت و فکر کنم خجالتم کشیده بود! بابا  این همسری هنوز که هنوزه نصف جاها خجالت می کشه ...هرچی من  راحتم این طفلی زود معذب می شه منم دیدم این شوکه است توضیح دادم که واسه توست دیگه.........

کادوی اولش رو که باز کرد غرق در خجالت بود دیگه من از خیر دومیش گذشتم و از من و مامان اینا تشکر کرد، بعد چند دقیقه خودش رفت سراغ دومیه که دید هلی کوپتره چنان ذوقی کرد که تا حالا از اول اشنایی تا حالا از دیدن هیچی این قدر ذوق نکرده هاااااااااااا

ولی روش نشد بازش کنه ولی از اون شب به بعد مدام هلی کوپتر بازی می کنه...لازمه به عرض برسونم یکی دیگه داره بزرگه اقا غمشون این بود که نمی تونن تو خونه باهاش بازی کنن! حالا دیگه ۲۴ ساعته واسه من خلبانی می کنه با چه ژستی و کلا هم روش نمیشه به کسی بگه بازی می کنه هی به من سفارش میده به کسی نگی هااااااااااااااااااا منم گفتم فیلمت که پخش شد می فهمی من چه قدر دهنم قرصه! بله...

ایران هم که بودم بس غیبت چند وقت که نبودم رو کرده بودم، الان مثلا در حال تصفیه روحی هستم که میسر نمیشه!...خب بابا این ظلمه بعضی ادما واقعا واجب الغیبت هستن بعد ادم خون خونش رو می خوره نمیشه که با هیچکسی حرفش رو نزنی مخصوصا اگه اون طرف هم در جریان باشه! این که نمیشه یک عده همش یک کارایی بکنن بعد هیچ کی واسه ابروداری اونا صداش در نیاد!....اخرش تا من بفهمم چی غیبته چی نیست یک چند قلپ اتیش جهنم می خورم...تا من باشم صدام در نیاد چه می دونم والا...........

 

از ایران اومدم هم تا یک هفته هر شب خواب مهمونی  می دیدم! اصلا ادمیم ۲۴ ساعته برم مهمونی با کسایی که دوسشون دارم خسته نمیشم والا...اخرش دیدم فک کنم روحی روانی شدم ولی دیگه خودش خوب شد همون خوابا رو می گم دیگه نیومدن. بعدم باز یکمی احساسی شدم الکی میزنم زیر اشک! اخه گریه که نیست...

دیشب همسری اومده بود می گفت یکی همسر دوم گرفته حالا من نمی دونم اصلا کی هست کجایی هست بعدش نشستم یک دل سیر زجه موره زدم و این همسری بنده خدا شوک زده هی می گفتت ساری ساری ساری! من هی جیغ جیغ که یکی یک غلطی کرده تو باید به من بگی؟ چرا می گی؟ اصلا تو چرا همچین کسی رو باید بشناسی؟ اصلا چرا این ادم بی تربیت اومده محل کار شما.....کلا دیگه گیر داده بودم و های های....

بعدم ساکت شدم و دوباره سر خرید ماشین گریه کردم...

اااااااا راستی نگفتم ماشینمون رو فروختیم بس همسری به هرچیزیش گیر می داد! کلا همسری باید همه چی براش بی نقص باشه و این ماشینه چند سال کار کرده بود نمی شد دیگه بس همسری غر زد فروختیمش ماشین نو بگیریم یا نهایت یک دوسال قبل...بعد روزی هم که فروختیم همسری چونه میزدن با طرف من تو خیابون اشک می ریختم! کلا چشمه جدید تو چشام قل قل می کنه میتونید به مکتشفین خبر بدین....

 

بعد خرید ماشین هم یعنی ما هی میشینیم نت رو می گردیم ماشین پیدا می کنیم و من هی ماشین کوچیک می خوام همسری بزرگ! والا این بزرگا همش بنزین خورن من طفلی هی باید برم تو صف! از اون طرفم پشتم رو نمی بینم حرصم می گیره!بعد اگه مثل ماشین قبلی باشن که باید دو دستی دنده عوض کنم که دیشب کلی همسری به اون حرکتم خندید و اگه اتومات نبود دیگه باید تو جاده فرمون رو ول می کردم می چسبیدم به تعویض دنده!

سر همین نوع ماشین باز زدم زیر گریه!

حالتون بد شد خب عیبی نداره اصلا دلیل اصلیش اینه که دلم واسه ایران تنگ شده ولی به رو خودم نیاوردم ولی از این طرف اشکا باید بیان دیگه..........

دیگه این بار اخری همسری هی می گفت گلم مشکل اصلی رو بگو منم می گفتم مشکل ندارم و عین ابر بهار مویه می کردم...همسری می گفت بنویس واسم مشکلت چیه منم اصرار مشکل ندارم ناراحتم دلم می خوادددددددد!

دیگه همسری بغلم کرد گفت تو بگو من می نویسم!

منم گفتم من بی کارم چرا من شغل ندارم چرا من علاف شدم؟

همسری نوشت : شغل...

بعدش گفتم اصلا چرا ما خونه نداریم من اصلا ماشین نمی خوام وقتی خونه ندارم.

همسری نوشت : ملک...

بعد باز زارررررررررررررررر که تو چرا رمانتیک نیستی!

می دونم می دونم که یک چیزی گفتم کلا قاطی بودم هی می گفتم چرا من رو کم بوس کردی! و اینا حالا این همسری طفلی فقط چون قبلش من پام به لپ تاپش خورده بود و گفته بود مواظب باش من قاط زده بودم! دیگه گیر بهتر نبود گفتم رمانتیک باش و به قول همسری با یک لحن گناهی ...اصلا این تیکه اش ضایع بود کلا ولش کنین...

بعدم گفتم من راکت تنیسم رو می خوام چرا امی جان نیاورده من باید برم تنیس! شنا هم از وقتی اومدم نرفتم اخه این چه زندگیه من دارم!

همسری نوشت : شنا! اخه گفت تنیس باشه وقتی راکت اومد دستت...شنا هم گفت برو پایین گفتم اون استخره به درد عمت می خوره چیه خوب! استخر باید عمیق باشه من کودک که نیستم تو اون برم اب بازی! حالا اصرار که دوتاست، منم میگم اون بچه گانش که هیچ بزرگونه اش هم تا نصفه است چیه!

بعدم گفتم حوصله ام سر رفته دیگه اه اه اه

از خونمون هم بدم میاد کثیفه دستم درد می کنه نمیشه تمیز کنم حرص می خورم و باز بلند تر گریه کردم و همسری نوشت : تمیز کاری!

حسن ختام هم گفتم گوشواره هم پیدا نکردم این چه مملکتیه! اخه قرار بود کادوی سالگرد همسری واسم گوشواره بگیره! و همسری نوشت گوشواره که هنوز پیدا نشده و البته قرار شد به جاش نیم ست بخرم که امروز رفتم و گشتم و باز پیدا نکردم به سلامتی!

در اخر هم یک های های بلندی سر دادم که اه حالم بهم می خوره که این همه گریه کنم!

این اخرش همسری سفت منو چسبید و قه قه زد زیر خنده تا اخرش منم خندم گرفت!

و بعد همسری تشخیص داد دوای حل تمام مشکلای من اینه که ماشین بخریم تا بریم دنبال خونه بگردیم و من برم استخر ثبت نام کنم و برم بازارای دیگه طلا رو ببینم و بگردم تا حوصلم سر نره و اگه دیدم بازم حوصله دارم، کار خودم رو هم کم کم شروع کنم...

بعد دیدم تنور داغه گفتم ماشین ظرفشویی هم می خوام، کارگر هم می خوام هرروز بیاد نظافت! ایکس باکس هم اگه خودت دوست داری بگیر ورزش کنیم دقت کنید ورزش! دوربین عکاسی حرفه ای هم می خوام...البته گفتم عجله ای ندارم ولی زودتر بهتر!

 

دیگه غرنامه که تموم شد لبخند به لب رفتم لالا! حالا هورمونام هم مثلا اکی هستن ولی وای به روزی که یک دختر قاط می زنه میشه مثل دیشب من...

اخیش حرفام رو گفتم و دست بیچاره که داره می سوزه و بالاخره راحت شدم اخیش دوبارهههههههه

تابعد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط ساراسارا  |