X
تبلیغات
جاده زندگی ما...از ایران تا دبی
عاشقانه ها...روزانه ها...تجربه ها
سلام و صد سلام به دوستای گل

من و نی نی ها خوبیم...بهشون میگم نی نی گولوها یا نی نی گولیا ولی ای گولو جون دوست جون من هیچ ادعایی مبنی بر اول گولو بودن تو رو قبول نمیکنما...ما از قبل تر ها میگفتیم گوگولی گوگولو و واسه جمعش گولی و گولو...ولی خب حاضرم در ثبت رسمیش باهات شریک بشم!!! خب این که برا گولوی عزیزم بود

زندگی با ریتم اروم میگذره و اگه یکی به من میگفت روزی میرسه که گاهی تا یک هفته تو خونه می مونی من بهش میگفتم برووووووووو چی میگی؟؟؟ ولی خب الان سارایی هستم که همچین کارایی میکنه

بعدش در راستای عید و عید دیدنی و نداشتن لباس در یک اقدام عجیب رفتیم یکی از این مزون خونگی ها و منم یک مانتویی خریدم که فکر کنم مد پارسال بوده(نخندین خب هیچی تنم نمیشه!) که جلوش بازه و تا اخر قراره تنم بشه...یک عالمه هم پول گرفت که از من بعید بود بدم! البته دیدم من بازار بگرد که نیستم تازه بگردم ببینم هیچی تنم نمیشه حرصی میشم و امکان انتخابی ندارم مگه برم پارچه بگیرم و بدم خیاط که مطمئن نبودم نزدیک عیدی قبول کنه اینه که دل به دریا زدم و همونو هرچی گفت پول دادم! تازه چونه هم نزدمممممممممممم...چون اولا قدرت چونه زنیم با زندگی در دبی کم شده و مغزم متوجه نبود اینجا ایرانه دم عیده هرکی به هرکیه! دوم هم اصلا حوصله ندارم میخواستم زودی تموم بشه بریم خونمون...همچین ادمی شدم من!

اهان یک نکته به نظرم رسید که بگم از عوارض بارداری...اخه هیچ کی به ادم اینو نمیگه بعدش ادم امادگی مقابله باهاشو نداره...همه هی میگن ویار و بو و ال و بل ولی یکی یک کلمه نمیگه قراره تو خوابای شبانه دور از جون قاتل و کتک زن و کتک خور و مافیا و قاچاقچی و سنگدل و خلاصه هرچی نقش منفی تو فیلمای معمولی تا تخیلی و فضایی دیدین بشین!!!!

جدی ها دور از جون همه مخصوصا سه ماه اول پدرم سر این خوابا در اومد بس هر روز کابوس داشتم و در بهترین حالتش خواهرامو کتک میزدم...خوبه همسری نزدیکم نبود و گرنه هر شب میخواستم یک بلایی تو کابوسام سرش بیارم....وای تازه یک سریالی بود مامانم میدید من از بازیگرش بدم میومد یک شب اینقده تو خواب زدمش(تازه مرد بود هاهاهاها) ولی خب این یکی خواب خوبی بود دلم خنک شدددددددددددد ولی بعد کتک زدن اعضای خانواده صبحا چه عذاب وجدانی داشتم و تا میومدن می پریدم بغلشون و بوس بوس و ماچ و از این حرفا !

دیگه گفتم از این عارضه ی مهم بارداری هم خبر داشته باشین چون بقیه تازه اعتراف میکردن اونام این مشکلو داشتن...البته الانم بهترم و نقشم از خشونت به یک فرد استرسی برای همه چی تو خوابم تغییر کرده و البته به جای 6 روز تو هفته یکی دوبار خواب می بینم که خب نعمتیه

و از همین جا خداروشاکرم که کلا ادم اهل خواب دیدنی نبودم و گرنه خدایی هرچی ادم می بینه روح و روانش رو تحت تاثیر قرار میده...

خب دیگه در اخر هم یک دعایی بکنین این همسری جون بتونه بیاد دیدن ماها، دلمون براش تنگ شده ...

روزای اسفندیتون پر از شادییییییییییی

تا بعد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1392ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط ساراسارا  | 

سلام به همگی

ممنون از تبریکاتون دوستای گلم

گفتم تا هنوز یادم نرفته داستان این بارداری پرماجرامو تعریف کنم.

روزی که همسری جون اومد ایران همون شب عروسی بود و بزن و بکوب... و کلا قرار بود همسری دو هفته ایران باشه.

از قبل ایران اومدن ما برنامه ریزی کرده بودیم واسه نی نی ولی یک مدتی بود خبری نشد و یکبار هم دبی رفتم چکاپ(غیر از چکابای قبل بارداری) و بهم گفتن مشکلی نیست اگه میخوای واسه تنطیم بهتر سیکلت قرص متفورمین بخور که همسری نذاشت گفت حالا چه عجله ای هست و کلا خیلی حساسه به مصرف هر گونه دارویی... خلاصه منم دیدم چه کاریه با سیکل منظم!این شد که اون قرص رو مصرف نکردم ...

وقتی اومدم ایران گفتم اینجا هم چک کنم چون هرچی باشه دکترای ایران از اونجا خیلی بهترن و خلاصه اینجا اومدنی هم دکتر گفت مشکل خاصی نیست و فقط بهم انتی بیوتیک داد واسه رفع عفونت احتمالی... و بهم گفت لزومی نداره هیچ داروی اضافه ای بخورم چون همه چی فعالیت خوب و نرمالی داره و در ضمن ادم نباید در این امور عجله کنه...دروغ چرا اصلا عجله هم نداشتم فقط ادم تو این موارد یکمی وسواس میگیره

دیگه منم بعد اون وقت فکر کردن به این مسائلو نداشتم و بعد عروسی هم سرگرم مراسمای جانبی عروسی بودم و در کل خیلی روزای خوبی بود، بعد مدت ها دیدن همسری و جمع شدن همه و گشت و گذار...وقت رفتن همسری مردد بودم باهاش برم یا نه ؟ که تصمیم این شد 2 هفته بیشتر بمونم تا هم مامان به رفتن خواهری بهتر عادت کنه و هم من یکمی بیشتر ایران وقت بگذرونم چون قرار بود بعد برگشتم به کار جدید پیشنهادیم برسم و رسما برم سرکار داخل شرکتی....این شد گفتم بذار این اخر کاری بیشتر بمونم چون بعدا که برم سرکار میافتم رو دور مرخصی گرفتن و به این راحتیا نمیشه

دیگه 10 روز گذشت و من میخواستم برم بلیط برگشتو بگیرم که به همسری گفتم از الان یک هفته دیگه باشه؟ چون همش تو فکرم کار جدید بود و این که شاید عید نشه بیام هی دلم میخواست کشش بدم که تو همین روزا بود که شب می رفتم مسواک بزنم هی حالم بد میشد از بوی خمیر دندون...3-4 بار این اتفاق افتاد که مامانم بهم مشکوک شد

منم که اصلا فکرشو نمی کردم و اصلا این ماه انتظارشو نداشتم تو اون بی برنامگی ...دیگه از بس مامانم گفت رفتم بی بی چک گرفتم...در کمال ناباوری یک خط خیلی کمرنگ دیدم با این که هنوز هیچ روزی سیکلم عقب نیافتاده بود!

این جوری شد که زنگ زدم به همسری گفتم همچین چیزی دیدم ولی مطمئن نیستم چون خیلی کمرنگ بود و فرداش شال و کلاه کردم رفتم ازمایش دادم که واسه دو ساعت جواب دل تو دلم نبود وقتی جواب رو گرفتم مامانم نذاشت من به همسری بگم خودش زنگ زد گفت مژده بده!

دیگه زنگ زدم به مطب همون دکتری که دو ماه قبل بهم انتی بیوتیک داده بود، گفتم واسه بارداری کی بیام گفتش میتونی 6 هفتگی بیای و منم چون عجله داشتم زودی نوبت گرفتم و رفتم واسه اولین سونو

وقتی دکتر شروع کرد به سونو اولش معمولی بود ولی بعد یک حالت اخم الودی به خودش گرفت گفتم بیا اینم شانس تو معلوم نیست چی به چیه!

که یکباره دکتر گفت دخترم اینا دو تا هستن میفهمی چی بهت میگم......

اصلا اینقدر بهم شوک وارد شد سر این دوتا بودنشون

بعدم ادامه داد یکیشون ضربان قلبش دیده میشه ولی اون یکی رو نمی تونم ببینم، هرچی جا به جا میکنم موقعیت قلبش رو نمیتونم تشخیص بدم باید دوباره بیای واسه سونو

خلاصه از همون لحظه توصیه های خاص شروع شد به خاطر دو تا بودن این وروجکای من

بعد تو هفته ی 8 دوباره رفتم سونو که گفت شکر خدا نبض هردوشون نرماله و الان تو هفته ی 9 هستن و رشدشون عالی بوده و همه چی رو براهه ولی یکمی خونریزی دور جفت هست و باید استراحتم بیشتر بشه و بهم اجازه ی پرواز نداد...قبلش هم چون خودم استرس داشتم و خونده بودم قبل سه ماهگی پرواز برا جنین خوب نیست ریسک نکردم.

خلاصه قرار این شد که بعد ازمایشات غربالگری برم دبی و بعد اون هم دکترم گفت بهتره نری تا وضعیت سرویکست مشخص بشه و باز من موندگار شدم تا تو ماه 4 بررسی بشم و بعد دو جلسه چکاب معلوم شد طول سرویکسم در حال کم شدنه و باز موندگار شدم تا عمل سرکلاژ رو انجام بدم که بعدش سه هفته استراحت دوباره! گرچه از اولشم کمابیش استراحت بودم ولی خب این جدی تر بود.

دیگه بعد سرکلاژمم دکترم از من خوشحال تر گفت حالا که موندی سونوی انومالی رو هم بده بعدش برو هاهاهاها

دیگه تا این که سونوی انومالی رو هم دادم و شکرخدا همه چی خوب بود که دکترم بالاخره مجوز پرواز بهم داد ولی چه فایده که الان بنده با این شکم قلنبه کجا برم؟ از قدیم هم که همش قندم پایین میومد و ضعف میکردم ولی الان خیلی سختمه با ضف بخوام بلند بشم و از همه مهمتر این نی نی قلوهای من همش باعث نفس تنگی من میشن که سختم میشه هر فعالیتی و باید هی برام اب سرد بیارن تا نفسم بیاد سرجاش...این شده که مامانم میترسه منو بفرسته خصوصا که واسه زایمان میخام بیام ایران

چون واقعا با دو تا نی نی، اواخر عملا کاری نمیتونم بکنم و بعدشم به مراقبت طولانی احتیاجه که واسه مامانم سخته بخواد دو-سه ماه بیاد و از لحاظ پزشکی هم که همسری کلا از دکترای دبی قطع امیده اونم به خاطر این که اون دکتره گفته بود متفورمین بخوری کینه به دل گرفته میگه هیچی نمیفهمن الکی دارو میدن!

دیگه این شد که غیبتم طولانی بود چون خیلی وقتا اصلا نمیشد زیاد بیام نت و باز بشینم چیزی بنویسم

این روزا بهترم ولی خب این دو تا فسقلی با وجود خستگی زیادی که برام دارن ولی یک دنیا عشق رو بهم میدن...خیلی خیلی خدارو بابت دوتایی بودنشون شکر می کنم فقط دعا میکنم همه چی خوب پیش بره و به سلامتی به دنیا بیان...با وجود تمام مراقبت ها و سختی های خاص دوقلویی ولی خیلی خیلی شیرینن

انشالله خدا واسه هرکی به وقتش هدیه اش رو بفرسته.

اینم داستان من و وروجکام!

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1392ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط ساراسارا  | 

سلام به همگی

از اونجا که دارم سعی میکنم بنویسم و دیدم نه لپ تاپم درست میشه نه دکمه ی "د" کیبوردم گفتم فعلا بیام پستای کوتاه بذارم مجبور که نیستم کلی سیر تا پیاز تعریف کنم

دیدم به قول لیلی حکایت نوشتنم شده مثل بساط جهنم ایرانی ها که یک روز نفت نیست یک روز کبریت.. دیگه روم نشد خجالت کشیدم اومدم دوباره بنویسم

اینقده این روزا حس خوبی دارم ، روزای نزدیک به عید روزای خیلی قشنگی هستن فقط کافیه نفس بکشی تا پر از حسای قشنگ بشی...امسال من ایرانم و دارم از لحظه لحطه ی این روزا و این اب و هوا استفاده می کنم

کلا اگه یک ایرانی میخواد سفر کنه به ایران بهترین وقتش همون عیده خصوصا از یکی دوهفته قبلش...باز تکاپوی قبل عید از خود عید هم جذابتره...سال پیش که دبی بودم اصلا نفهمیدم عید اومد و رفت...نزدیک بود افسردگی بگیرما!!!!

در عوضش امسال به لطف یک اتفاق پر خیر و برکت در جوار کل خاندان قراره حسابی عید داشته باشیم انشالله که همسری جون هم بتونه بیاد و شادیمون تکمیل بشه...

خب همین طوری که بعضیا حدس زده بودن ما منتظر ورود عضو جدید هستیم اینه که من پیش مامانم اینا ایران موندنی شدم و این بود که بسی بسیار تنبلی کردم در نوشتن اخه دروغ چرا اون اوایل اصلا حسش نبود...ولی الان منو و بارداری بهم عادت کردیم

خب نوشتن با این وضع خیلی سخته پس زیاد نمی نویسم که بتونم زودی بیام و این بار از طرف خانوادمون که داره کم کم از دو نفرگی در میاد بنویسم.

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1392ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط ساراسارا  | 

سلام دوباره

حالا باز من شروع کردم به نوشتن از زمین و زمان می باره که نشه درست بنویسم...نت قطع میشه، فونت فارسی خراب میشه...در جدیدترین حالت ممکنه شارژ نت تموم میشه و پرداخت اینترنتی قاطی کرده نمی دونم چی کارش کنم که هر لحظه قطع نشه...البته بگما در همین فاصله دکمه حرف د کیبورد تک لپ تاپ سالممون هم کنده و با یک فلاکتی تایپ میشه اونم حرف پر کاربردی مثل ددددددددددد!

بعدم از 4 تا لپ تاپ و کامپیوتر خونه فقط همین یکی کار میکنه...دسکتاپ خونه و لپ تاپ خودم که همچین رفتن تو باقالیا به این زودی درست بشن خوبه کلا درگیری دارم باهاش نمی دونم چه ویروسی گرفته که هیچ رقمه کوتاه نمیاد به هیچ طریقی ویندوز بالا نمیاد تا من اطلاعات درایو سی رو منتقل کنم بعدش ویندوز نصب کنم واسش! یک لپ تاپ دیگه هم فریمش باز شده تو تعمیرگاهه! میگم همه چی قاطی شده ها...

کسی پیشنهادی نداره واسه لپ تاپم که نه با ویندوز پرتابل بالا میاد نه با سی دی بوت و نه ریپیر ویندوز روش جواب میده! کسی راه حلی قبل نصب مجدد ویندوز نداره؟ اطلاعاتم خیلی واسم مهمه و اگه ویندوز نصب کنم باید رو همون سی دوباره باشه که 10 درصد شاید جواب نده... اگه کسی چیزی می دونه کمک کنه لطفا

دوستان بدون حرف دددد خیلی سخته تایپ، زودی یا لپ تاپ خودم یا تعمیر گاهی شده رو درست کنیم میام دوباره با کلی گزارشات جدید...

از همتونم ممنون که به یادم بودید، دوباره کلی انرژی دارم واسه اینجا اومدنم

تا بعد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1392ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط ساراسارا  | 

سلام و صد سلام به همه ی دوستای گلمممممممممممم

الان خودم میدونم باید منو شطرنجی کنن با این وب نویسیم،  از همه بیشتر شرمنده ی دوستای گلمم که ازم خبری گرفتن اخه مدت ها بود به اینجا سری نزدم...اوضاع فیس هم که داغون بود همش اذیت می کرد این شد که اونجا هم زیاد فعالیتی نداشتم

دلم برای همتون تنگ شده بود ولی خیلی وقت بود وب ها رو هم وقت نمی کردم بخونم که اگه می خوندم 4 تا خط یادم می موند اینجا بنویسم...خلاصه دلم برای اینجا و دوستای حقیقی و مجازیش تنگ شده بود.

دیگه این قدر دلم تنگ شده که میخوام زود زود بیام به تلافی این مدت، راستش این مدت کلی اتفاقات افتاده بود که نشد بیام و بنویسم، الان شروع میکنم به نوشتن، خدا کنه حسش بمونه زود زود بیام بنویسم.



عروسی رو با جزئیات مینویسم چون میخوام کامل ثبت بشه:

عروسی خواهر جون رو که واستون گفته بودم، خیلی خیلی خوش گذشت، همسری محترم بنده هم که بعد 10 بار جابه جا کردن بلیط و خرید و کنسلیش بالاخره همون عصر عروسی می رسید! حالا نگید چه خوش خیال این همسری جان وقتی خودش داماد بود نیمه شب قبل عروسی رسید این که دیگه جای خود! ولی بدیش این بود که تا موقع رفتن به عروسی همو ندیدیم.

واسه لباسمم خودم رو هلاک کرده بودم عروسی خواهرجونمه، دبی خیلی گشتم اون مدلایی که من میخواستم همه گرون و چند ملیونی بودن،اونایی هم که کمتر بودن کارای مجلسی مارک دار بودن که واسه عروسی خواهر زیادی ساده بودن و اگه مارک نبودن خب خیلی خوش پوش نبودن،همسری هم میگفت حالا چیزی چشمت رو گرفته بخر که من زیر بار نرفتم 3 تومن بدم بابت لباس! دیگه خانم عموی کوچیکم بهم گفت خب از مدلت عکس بگیر شاید تو کارای ترک اینجا پیدا بشه و اینجا کلی ارزونتر میشه لباسای خوب 1 تومن ایناست...منم حرف گوش کن گفتم عکس میگیرم مشابهش شاید پیدا شد نشدم بگردیم دنبال خیاط...

ایران اومدنی یکی از بوتیکا مشابهش رو پیدا کردم ولی باز خدا تومن بیشتر از دبی قیمت داشت اینه که قید کار اماده رو زدم چون یا خیلی گرون بود اگه خاص بودن یا خیلی معمولی واسه کارای قیمت مناسب...اینه که کفش اهنی پوشیدم بازار گردی واسه پارچه ی مشابه پیدا کردن...سر خیاط هم یک خیاط قدیمی میشناختم گرونتر میگرفت ولی یکی جدید معرفی شد که مناسبتر حساب می کرد...خلاصه ما این جدیده رو بعد چند نمونه کار زنده و مرده ازش انتخاب کردیم...

خدارو شکر خیلی لباس من و خواهر کوچیکه رو عالی در اورد، من همون مدلی که دبی دیدم که البته کار دستش رو پنل اماده گرفتم(کلی هم سر پنل گشتیم یک کار ظریف و کوچیک پیدا کنم بس همه چی شلوغ پرکار و درشت بود!) و واسه خواهر کوچیکه یک مدل از مجموعه ی الی ساب رو انتخاب کردیم...واسه خواهری هم گیپورش رو اماده گرفتیم و خداییش کار خیاط عالی عالی بود خیلی بهتر از خیاط قبلیمون بود....لباسا با نمونش مو نمیزددددد و اگه تفاوتای طرح پارچه ها رو ندید بگیریم کپی برابر اصل بود هم مدل و هم تن خورش...یعنی مثل لباسای مارک تو تن قشنگ بودن...حالا این همه تعریف کردم واسه این بود که ما خیلی به خیاط عادت نداشتیم و خیلی ذوق زده شدیم هاهاهاها


روز عروسی منو و خواهری کوچیکه رفتیم ارایشگاه و عصرم نوبت اتلیه داشتیم که بابام مارو گذاشت ارایشگاه که بعدم بره دنبال همسری جون،تو ارایشگاهم خوش گذشت و همه ادرس فروشگاهی که لباس خریدیم رو میخواستن خصوصا که منو خواهری هر دو سبز بود لباسمون واسه ساقدوشی عروس و خیلی تو چشم میومد...ولی خب بهه جاش ما هی ادرس خیاط دادیم...حتی تو اتلیه با وجود کتی که رو پوشیده بودیم و روسری سرمون بازم دو نفر اومدن ادرس گرفتن...ما هم کلا شاد بودیم تا ادرس کوچه رو بلد بودیم ولی پلاکشو نه...فامیلشم یادمون نبود شمارشم همراهمون نبود دیگه بماند ملت چطوری میخوان خیاطو پیدا کنن!

از اون طرفم تو فرودگاه نمی دونم اون روز چه خبری بود 7 تا پرواز باهم نشسته بود و صف های طولانی چک پاس بود، از اون طرفم همسری شارژ زیادی نداشت هی اس ام اس میزد به بابا بگو بره من خودم میام...من که قاطی کرده بودم اخه ما خونه ی جدید اومده بودیم بماند همون قبلی رو هم همسرجان بلد نبود، نمیشد که ولش کنیم وسط فرودگاه و از طرفی هم صفشون تموم نمیشد...خلاصه بعد 3 ساعت تونست بیاد بیرون و با بابا رفتن خونه دوش بگیرن بیان دنبال ما، ما هم دیدیم دیره رفتیم اتلیه تا موقع عکسای خواهرم و تکی خودم رو گرفتیم تا همسری رسید و اصلا وقت نشد درست حسابی ببینمش بعد 40 روز دلتنگی و جلو این عکاسه نمیشد درست حسابی بغلش کنم از ته دلممممممم دیگه 4 تا چیلیک چیلیک و بدو بدو بریم تالار که مامانم زنگ زدش من ارایشگاه بودم الان اومدم خونه لباس بپوشم ولی کلید ندارم هیچ کسم نیست...اخه بابا هم قبل اومدنش کارگر رو با خودش اورده بود و مامانم به هوای کارگرمون رفته بود خونه....خلاصه اصلا اوضاعی بود...حالا تالار هم خارج شهر! دیگه بماند با لباس عروسی و 6 نفر ادم تو ماشین چجوری رسیدیم تالار لباسامون حیف نشه داستانی بود هاهاهاها

دیگه رسیدیم تالار و با مهمونا احوال پرسی کردیم و رفتیم پایین استقبال عروس و داماد...وای که خواهری عین ماه شده بودددددددددددددد، مراسم ورودشون هم خیلی قشنگ اجرا شد و چون عکاس مجلس نداشتن من همش این وسط عکس میگرفتم اینه که خوب لذت نبردم ولی عکسا ای بدک نشد.

دیگه بعد رقصای عروس و دامادی نوبت مهمونا شد و حالا نوبت ماها بود؛ من کت لباسمو که در اوردم دختر خاله ها اینا همشون ذوق کردن و تعریف کردن از لباسم منم جوگیر شدم واسه رقص

رنگ لباسم سبز بود با کارای طلایی...تاج عروسیمم که طلایی بود و خیلی باهاش ست شد، کیف و صندلی هم که تو سفر قبلی پاکستان امی جان واسم خرید بود هم طلایی بودن و خیلی خوب شده بود، فقط ایرادش این بود که پاشنه ی صندل خیلییییییییییییییی بلند بود ...این قدر که من تو عمرم همچین چیزی نپوشیدم و اون قدر بلند که باید بعد هر بار رقص میرفتم استرااااااحت پا...باز کفش-صندل خواهری و دخترخوالم که میشد خواهر داماد از من بدتر بود که دختر خاله عشق رقصمون اخراش قاطی کرده بود و کلا درشون اورد...خلاصه نمیدونم چرا ماهارو جو گرفته بود همچین کفش و صندلایی خریده بودیم...حالا قد کوتاهم نیستیم که بگیم مجبور بودیم...اون یکی دختر خالم که قدش 170 هست اون یکی هم همچین شاهکاری کرده بود...خلاصه پیست رقص که نبود تلو تلو خوران بود...

البته از برکات این صندلا همین بس که شبش تا صبح پا درد داشتیم ولی مگه از رو می رفتیم!

خداییش صندلاش خوشگل بودن و گرنه عمرا دیگه همچین حرکتی بکنم که جونم در بیاد...دیگه همش هم خواهری رو به زور میاوردیم وسط که تنها نباشیم ، موقع رقص شاباش که شد کلا هنگ کردیم چون اصلا یادم نبود از شاباش...دیگه هرچی ته کیفمون بود رو خالی کردیم، مامانمم از من بدتر، باز خوبه خالم دید ما داریم مضطربانه دنبال چیزی میگردیم خودش دست به کار شد شروع کرد به شاباش دادن...نمیدونم چرا ادم تو این جور موقعیت ها کلا فراموشی میگیرتش!


عروس هم که ماه شده بود با اون لباس نباتی خوشگلش که پایین دامنش دانتل بود؛ ارایششم قشنگ شده بود نه لایت بود نه غلیظ و تیره...بهش میومد...موهاشم کلاسیک درست کرده بود با یک دسته گل خوشگل از گل شیپوری که گلاس مصنوعیش رو از دوبی خریده بود دادش براش تزئین کردن...گلا اصلا با طبیعیش مو نمیزدن و خیلی قشنگ شده بود و خوبیش اینه واسش موندگار شد انشالله عروسی دخترش دسته گل عروس باشه الهی امیننننننننن

بعدم مراسمات شام و کم کم رسیدیم به عروس کشونی، والا اونایی که رسم عروس کشون ندارن یا دیگه اجرا نمیکنن پس کجا ذوقاشونو خالی میکنن؟ من اگه عروسی برم بدون عروس کشونی اصلا فکر می کنم عروسی نبوده! البته ها بگم از این حرکتای ویراژی و اینا متنفرم و اگه داماد درست برونه بقیه هم درست پشت سرش میان و البته که باید خارج شهر و قسمتای غیر مسکونی انجام بشه چون واقعا خوشی ما ارزش گناه مردم ازاری رو نداره...خلاصه اخرشم نزدیک خونه ی عروس، کاروان عروسی رو گم کردیم

دم خونه ی خواهری هم موقع بالا رفتن انگشتر خواهری از دستش افتاد که تو اون تاریکی همه بسیج شدن پیداش کنن و خیلی صحنه ی خنده داری بود...بعدم کسی رو نداشتیم شعر پا انداز رو بخونیم درست حسابی اینه که خواهرای داماد رو هم کشوندیم سمت خودمون که شمام بخونین خیلی بامزه شد اینقدر که بینش غش کرده بودیم از خنده و اخرشم نفهمیدم چی به چی شد کی شاباش دادن کی رفتیم بالا...

دیگه فایملای نزدیک اومدن دیدنی و رفتن و اخر شبی کادوها رو شمردیم و دادیم دست عروس و داماد و پیش به سوی خونه!

تازه وقتی رسیدیم من تونستم یک دل سیر همسری رو نگاه کنم و دلتنگی کنم و اشک شوق و از این رمانتیک بازیا...تا نصف شبم که پنس و سنجاق باز می کردیم، همسری هم چه خوشش اومده بود میگفت خوشگله حیفه فردا هم اینجوری باشه! بعد من طفلی چجوری بخوابمم لابد نشسته پشت به دیوار!

فردا عصر هم پاتختی که نداشتیم ولی خودمون دخترا رفتیم و مامانمم همسایه ها رو دعوت کرده بود و خونه ی عروس خراب شدیم اونم لباس نامزدیش رو پوشید که اذیتش میکرد بعدش رفت لباس سر عقدش رو پوشیدو خلاصه اون شب هم کلی واسه خودمون زدیم رقصیدیم و اخرش دیگه همه چی کلا تموم شد...

ولی خب از اونجا که ما ذوقی و شوقی هستیم باز 3 روز بعدش خواهری همکاراش رو دعوت کرد و ما و خاله هم رفتیم و یک مراسم دیگه داشتیم و دیگه اینجا کلا پرونده عروسی بسته شددددددددد.



دوست جونا سعی میکنم کامنتای قبلی رو کم کم تایید کنم دلم برا حرف زدن باهاتون تنگ شده بود خیلی وقتههههههه...میام و اداه میدم بقیه ماجراها رو

تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1392ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط ساراسارا  | 

سلام دوستای عزیزم

واقعا شرمنده همتون هستم، تقریبا یکماه پیش یکباره جور شد بیام ایران و همون روزا خیلی سرم شلوغ بود مشغول خرید و کارای قبل سفر که سه- چهار روزه قطعی شده بود بیام و برنامه ام ۱۰ روزی جلو افتاد و این شد که نشد خبری بدم و بعدم ایران اومدنی چند روز اول که اصلا وقت نبود ....بعدم نزدیک عروسی خواهرم شدیم و همه ی وقتمون یا تو بازاره یا مهمونی و یا خونه ی عروس ، وقتی هم میام خونه همسری تو نت منتظره و حتی چند هفته شده که نشده وبمو باز کنم و نظراتش رو بخونم... از اون طرف کارمم رو هم باید هواش رو داشته باشم از اینجا و وقتم تو نت فقط مشغول کارم بودم و به کارای دیگه نمی رسیدم...دیگه همسری هم شاکی شده بود که چرا یا نصفه شب میای یا زنگ میزنی میگی نمیای نت و این چنین سارا مشغول بوده و شکر خدا کارای خیر و خوش بوده .

موقع عروسی خودم چون جهاز خریدن و چیدن نداشتیم خیلی راحتتر بود ولی الان هر روز باید بری بازار دنبال یک تیکه! تازه خواهرم خودش همه چی رو خریده بود ولی همین چیزای خرد و ریز که وقتی می چینی هر روز یک چیز جدید کمبودش احساس میشه کلی وقت گیرن.

 

عروسی هم چند روزه دیگه هست و امشب با اینکه خیلی دیر اومدیم ولی خوابم پریده بود و فرصت کردم بیام وبمو باز کنم وقتی نظرات رو خوندم  دلم پر کشید واسه اینجا و دوستای گلم...

همسری هم همین روزا میاد و احتمالا بعد عروسی هم وقتم کمتر باشه برای نت اومدن ولی در اولین فرصتی که سرمون خلوت بشه و همسری هم کاری نداشته باشه حتما سراغ اینجا میام ولی یک مدتی طول میکشه ....قول نمیدم که شرمنده نشم ولی انشالله سعی می کنم در مورد عروسی بنویسم چون الان به شدت حس خواهر عروس بودن دارم .

 

لباسمم اماده شده و به نظر خودم خیلی خوشگل و ناز شده ، رنگ سبز زمردی همراه طلایی کار شده...صندل و کیف هم طلایی همونی که امی جان واسم خریده بود ، فقط این قدر پاشنه اش بلنده که من فکر کنم ۵ دقیقه برقصم و نیم ساعت بشینم خستگی در کنم....دیگه همچین خواهر عروسی هستما و اینچنین قراره مجلس گرم کن باشم!

دیگه میریم جهاز بچینیم که آی کار سختیه آی کار سختیه اونم تو خونه خواهری که همسرش قبلا مجردی زندگی میکرده و اندازه یک ایل و تبار وسایل اضافه درو خودش جمع کرده و مجبوریم همه ی اونا رو پشت هرجایی و زیر تخت و انباری جا بدیم و این جوری شده که از یک اثاث کشی معمولی هم سختتر شده...بعد ما هی میریم می بینیم وسایل هست و ماها نمی تونیم دست بزنیم هی چای می خوریم و می خوابیم باز میایم و به امید خدا روز از نو و روزی از نو ...حالا ما که تجربه نداریم ولی عقل من میگه باید تمام خرده و ریزای شوهر خواهری بره سطل اشغال که جا باز بشه ما با خیال راحت جهاز بچینیم چه وضعیه خب...باید سفارش بدم بیان رسیدگی کنن.

 

دیگه این درد دلای جهاز چینون بود...

این مدت کلی یاد دوران مجردیم افتادم، دور از همسری...شمردن روزای مونده به اومدنش و دلتنگی و شوق دیدار...خوبیش اینه که یک دل سیر مامان و خصوصا بابایی رو دیدم و خواهر کوچولو...خواهر عروس که ناپدیده کلا و از خونه جهاز چینون به این طرف افتابی نمیشه...

 

هر از گاهی دختر بابا شدن مزه داره ...فقط یکمی طولانی شده مزه اش تلخ شده و الان فکر می کنم تو عقدم و همسری قراره بیاد...تا این حد دلم تاپ و توپ می کنه

 

دوستای خوشگلم خیلی وقت شده وباتون رو نخوندم ، انشالله بعد عروسی وقتم ازادتر بشه بتونم بهتون سر بزنم و خودمم بعدا ترش میام می نویسم ، بازم دلم برای همتون تنگ شده...خصوصا دوستایی که یادم بودید و کامنت گذاشتید خیلی خیلی ممنونتونم و کامنتارو تایید میکنم و اگه سوالی بود جواب میدم.

 

تا بعد ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1392ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط ساراسارا  | 

سلام دوستای عزیز

عید همگی مبارک بوده باشه و خوش گذشته باشه انشالله

من بدقول هم یکشنبه ام یک هفته تاخیر داشت! جدای از بحث تنبلی...لپ تاپم رو هم خونه ی خواهرشوهر جا گذاشته بودم و همون روزای یکشنبه دوشنبه لپ تاپ نداشتم تا با پست برام فرستادنش، این شد که دیگه بعد م روزای اخر ماه مبارک بود و منم مثل همیشه دقیقه ی نود به خودم افتاده بودم تا ماه رمضونی از دستم نره. خب از همون قدیم تر به اول تعریف کنم مثلا خلاصه ها ولی شما بدون طولانی میشه ، گفتم بعدا نگید نگفتی ها...صرفا میشه ثبت خاطرات به همراه چند تا ایده همین!!!!

 

قبل ماه رمضون که مثل همیشه منتظر اومدن ماه عزیز خدا بودم و قبلشم رفتیم پیشواز ماه مبارک

 

روزای ماه رمضون هم گذشت تا رسیدیم به تولد همسری گلم

واسه تولد امسالش می خواستم همه چی خوشحالش کنه، شب زودتر خوابیدم که بعدا خودش گفت که پیش خودش فکر کرده شب تولدش همه بهش زنگ می زنن اون وقت منم فرتی رفتم خوابیدم هاهاهاها

صبح قبل بیدار شدنش بلند شدم و خونه رو جارو کردم چون نمی خواستم اصلا متوجه چیزی بشه، بعدم نت هایی که واسش نوشته بودم رو از کلید برق دستشویی تا حوله و اینه حموم و میز و تی وی و دستگیره و خلاصه هر جایی که بشه چسبوندم و بعدم رفتم تو تخت خودم رو به خواب زدم و همسری هم چند دقیقه بعد بیدار شد و بعد دیدن نت ها اومد،کلی احساسات به خرج داد و کلا شوکه شده بود از خوشحالی ...اثرش تا ۱۰ روز بعدش هم تو وجودش بود.

بعدم که رفت سر کار من نشستم به کیک و غذا درست کردن و یک کیک کیت کت از رو وب شف طیبه درست کردم که خیلی خوشگل شد ، همسری هم اومدنی خیلی ازش خوشش اومد ولی فکر کرده بود خریدمش و وقتی فهمید کار خودمه چندین برابر بیشتر خوشحال شد و همون وقت منو مجبور کرد عکس بگیرم و به همه جا مخابره کنم

 

قدم بعدی هم این بود که مثلا من قرار بود واسش هدیه نخرم  و دیگه بعد تولد بازی وقتی که فکر کرد همه چی تموم شده بهش گفتم خب حالا بگرد کادوت رو پیدا کن و دوباره سورپریز شد و اینم اصلا انتظار نداشت.

خلاصه تولد همسری خیلی بهمون خوش گذشت اونقدر که دلم می خواست همش تولد بگیرم...کادو هم به همسری سه تا پیراهن مردونه هدیه دادم که همسری خندش گرفته بود که کادوش عین سرچشمه ی ابه تمومی نداره هی پیراهن پشت پیراهن هاهاهاها...بس که شلوار خریدن واسه مردا بدون پرو سخته منم کار خودمو راحت کرده بودم

 

 

حالا بریم سرغ افطاری ها :

این ماه رمضونی از اول ماه رمضون همش دوست داشتیم افطاری بدیم ولی هر بار حس کردیم کی رو دعوت کنیم به نتیجه نرسیدیم چون دلمون نمیومد یکی رو کم کنیم و از طرفی هم واسه جای کافی نگران بودیم...اخرم این قده دست دست کردیم نشد، هفته ی سوم ماه رمضون خواهرشوهرم رو دعوت کردیم و منم مثل همیشه افطاری به سبک ایرانی درست کردم...واسه خرماها امسال از خمیر استفاده کردم ( فکر کنم تو ایران میگن خمیر یوفکا)  بعد خرماها رو با مغز بادوم له کردم و تو خمیرای مربعی پیچیدم و لبه هاش رو مثل بقچه اوردم بالا و شکل گل پیچیدم...بعدم ۱۰ مین تو فر...بخواین خوشگل ترم بشه روشون یکمی زرده بزنین...شیک و خوشگل شده بود.

دیگه رولت نون پنیر سبزی و اینا هم درست کرده بودم که قدیمی هستش و از ۶-۷ سال پیش می درستم ولی واسه خواهرشوهرم جدید بود و اونقدر خوشش اومده بود که واسه افطاری خودش از ایده اش استفاده کرد.

 

 

بعد شب های قدر هم خونه خواهرشوهرم دعوت بودیم که مثل همیشه افطاری بزرگی بود ولی ما اون روز کار اداری داشتیم و تا رسیدیم اذان گذشته بود و خلاصه ما اخر همه رسیدیم و دیگه اون ها هم رسم دارن افطار و شام رو جدا سرو می کنن و واسه افطاری یک غذا با ترکیب ماست و یک سالاد میوه و سرخ کردنی هایی مثل پکوره و سمبوسه و اینا میذارن( تو پست پارسال کاملا سبکشو توضیح دادم)...

دیگه وقتی رسیدیم چون خیلی از مهمونا سنی هستن و تقریبا یک ۱۰ دقیقه زودتر افطار می کنن و ما هم کلا ده دقیقه از افطار خودمونم دیرتر رسیدیم دیگه همه  غذا خورده بودن و بعد نماز هم خواهرشوهرم شام اورد که من دیگه جا نداشتم بعد اون افطاری های چشمک زننده ای که خورده بودم...دیگه بعد رفتن مهمونا نشستیم از خودمون پذیرایی کردیم هاهاها

اونجا هم یکی از مهموناشون گفت که داداشش می خواد با یک خانم ایرانی مقیم عمان ازدواج کنه و منو از همین الان دعوت کرده برم عقدیشون که عروس تنها نباشه ...باز اونا وضعشون از ما وخیمتره از چند کشوری...دختره دانشجوی دکتراست تو عمان(البته با خانوادشه) بعد داداش این خانم خودش امریکاست و خانواده پسر هم پاکستانن....بعد همه قراره بیان امارات خونه ی خواهر داماد جمع بشن و مراسم عقدی هم اینجا باشه! بعد به خواهرشوهرم میگم اینا وضعشون از ما بدتره که سه کشوری بود  

 

روزای عید فطری هم که گذشت خیلی قشنگ بودن و یکی از دوستام مارو دعوت کرد و بعدم به قول خودش خاله بازی فرداش ما اونا رو دعوت کردیم و حسابی خوش گذشت

 

از امروز هم حسابی سرم شلوغه چون ده روزه دیگه میرم ایران که قبل عروسی خواهرم بریم دددر و دودور  و خوش بگذرونیم و اینه که از همین الان ذوق دارم واسه خریدا و سوغاتیا و خیال بافی روزای ایران بودنم ...البته اون روزی که تصمیم گرفتیم و بلیط خریدیم روزای خوبی نبودن هی غصه خوردم با همسری چون اون نزدیک عروسی میاد و هی صدبار پشیمون شدیما

بچه ها خودم دارم میرم بازار ها ولی اگه جایی حراجی خوبی داره به من خبرشو بدید...

 

دیگه همینا...

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1392ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط ساراسارا  | 

سلام

دلم واسه همگی تنگ شده...دلم می خواد یک پست کامل بنویسم ولی چون دستم درد می کنه ترجیحا باشه بعدا.

 

از اون طرفم ماه رمضون اصلا وقت همش کمه...هم غذا پختنه دو برابر شده...هم خواهی نخواهی وقت بیشتر واسه خلوت خودت می خوای...هم مثل من یکی در میون ولو هم میشی از بی حالی هاهاهاها

 

میرم که نظرات پست قبلی و لطفاتون رو جواب بدم...بعد انشالله شنبه یک شنبه پست کامل می نویسم از کارای این مدت.

 

تا بعد...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1392ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط ساراسارا  | 

سلام دوستای گل

همگی به ماه رمضون خوش اومدیم...مبارک باشه واسه هممون

می خوام این پستم کاملا ماه رمضونی باشه.

اول یک سایت خیلی کامل واسه قرآن، خصوصا کسانی که نمی رسن با قرائت قران تلویزیون برنامه اشون رو هماهنگ کنن ولی دوست دارن واسه سرعت کار روخوانی بشه و خط ببرن یا اصلا هر طوری مایلن، البه نمی دونم با سرعت نت ایران چه مدلی بشه ولی فکر کنم اگه یکمی جلوتر بذارین سایت خوب بالا بیاد واسه صدا خیلی مشکل خاصی نباشه.

ترجمه ی قران به زبان های مختلف رو داره و واسه اکثر زبان ها ترجمه چندین فرد مختلف رو گذاشته و قرائت قاری های مختلف رو داره و من اونی که از همه تندتر می خونه روانتخاب می کنم واسه جزئ خوانی خیلی خوبه، تنظیمات نشون دادن ترجمه اش هم می تونه نشون نده یا ایه ایه کنارش نشون بده ، وقتی هم می ذاری رو قرائت خودش جابه جا میشه فقط کافیه گوش کنی و رو خونی یا مثل من ایه هایی که معنیش رو نمی دونی معنی خونی.

اینم ادرس سایتش :

http://tanzil.net/

 

 

حالا چند تا توصیه خونه دارانه و سالمانه:

 

۱- اگه اهل سبزی خوردن تو افطار هستین و کلا واسه همیشه، سعی کنین دور ریز سبزی خوردنو اگه خراب نیست کنار بذارین و باهاش کوکو درست کنین یا هر غذای سبزی داری...ساقه های سبزی ها کلی خاصیت دارن...من اگه سبزی لطیف باشه ساقه اش رو هم واسه خوردن می خورم اگه نه همه ی ساقه ها و برگایی که پژمرده هستن رو کنار می ذارم، حتی ساقه های کلفت نعنا هم اگه خیلی درشت و چوبی نیست میشه استفاده کرد.

 

۲- سعی کنین میوه فروشی و گوشت فروشی خوب نزدیکای خونتون پیدا کنین و هفتگی خرید کنین تا جایی که میشه مواد رو تازه بخرین، وقتی موادتون تازه هست نیازی به روغن کاری و سرخ کردن زیاد و کلی کلک زدن واسه بی بو کردنش ندارین.

   ۲-۱- من اصلا و ابدا سبزیجات رو فریز نمی کنم، غیر سبزی قرمه سبزی اونم چون هرچی خریدم اینجا اون طعمو نداشت از ایران میارم، سبزیجات فریزی اکثر خواصشون از بین رفته و ارزش ندارن فقط شاید طعم داشته باشن؛ بادمجون کدو گوجه و جدیدا دیدم پیازو سرخ نکنید بذارید تو فریزر، هم کلی بشینی یک روز هلاک بشد واسه اماده کردن هم اخرش سالم نباشه،وقتی واسه همون غذا می پزید اصلا خسته کننده نیست مثلا چند تا دونه بادمجون سرخ کردن ، نهایتش وقت اشپزیتون ۱۰-۱۵ دقیقه طولانی تر میشه

  ۲-۲-گوشت ها و مرغ ها رو سعی کنین تا دوهفته تو فریزر داشته باشین ، واقعا طعم تازه تفاوت داره

  ۲-۳-ماهی و میگو رو حتی الامکان اصلا فریز نکنید و اگه مجبورید بیشتر از دو-سه روز نگه ندارین؛ غذا با ماهی تازه نیاز به کلی دنگ و فنگ زدن به ماهی واسه از بین بردن بوش نداره و طعمش با ماهی و میگوی فریزی از زمین تا اسمون فرق داره، شاید باورتون نشه ولی من چون به تازه خوری این دو تا عادت کردم وقتی میذارم تو فریزر و بعد همون چند روز می پزم اصلا مثل اولش دوستشون ندارم.

 

۳- به جای رب گوجه فرنگی ، خود گوجه فرنگی رو تو غذا بریزید، رب گوجه حتی اگه از بهترین گوجه ها درست بشه(که نمیشههههه)، کل فرایند پختش خوب نیست( حتی اگه تو خونه درست شده باشه که عموما نشده!) و کلی هم مواد نگه دارنده داره و بعدم دست اخر تو قوطی های کنسروی که اونم خودش یک ضرر دیگه است!

این که رو رب تاکید کردم واسه اینه که هر روز ازش استفاده میشه و گرنه مثلا همه سوسیس کالباس رو می دونن خوب نیست و حالا شاید گاهی بشه به بدن سختی داد و مضرات رو تصفیه کرد ولی این رب هر روز وارد بدنتون میشه، غذا با گوجه ی تازه شاید رنگ دلخواه رو نداشته باشه ولی طعم خوبی داره و اگه دوست دارین رنگشم خیلی عالی بشه با روغن بیشتری سرخش کنید و بعد اضافه کنین اگه سلامتی واستون از رنگش مهمتره نهایتش همراه روغن غذا اخر اضافه کنین و بذارید به روغن بیافته و تفت بخوره و بهش اب اضافه کنین. واسه غذاهایی مثل ماکارونی و قیمه که رب نقش اساسی داره اگه می خواید استفاده کنین ولی مثل من بعد مدتی می بینید بی رنگیش هم بد نیستاااااا

 

۴-سوسیس،کالباس،همبرگر،ناگت،سیب زمینی نیمه اماده و کلا خانواده های گوشتی فراوری شده بیشتر از تصور ما بد هستن، یا نخوریم و یا اگه خلی علاقه داریم به عنوان وعده ی غذایی نخوریم و فقط گاهی واسه طعمش تو غذاهایی که می خوایم بزنیم.

 

۵-کنسرویجات رو از هر خانواده ای که هستن سعی کنیم نخوریم، واقعا هم پختن سبزیجات و حبوبات(که اکثرا کنسرویجاتمون ایناست) کاری نداره فقط بریزین تو قابلمه بپزه همین!خودشون بیچاره ها می پزن و وقتی از ما نمی گیرن فقط ما باید زودتر به فکر پختشون باشم قبل درست کردن غذامون؛ به همین راحتی فقط زودتر فکر کنیم چی بپزیم بهتر از اینه که پولمون و سلامتمون رو بدیم.

 

۶-اگه چیزی درست می کنیم که سبزی می خواید که فصلی هست و حتما هم اصرار داریم درستش کنیم(چون هوسه دیگه کاریش نمیشه کرد) به جای خرید کنسروش، فریزشو بخریم.

 

۷- تو این ماه رمضون و بعدشم سعی کنیم غذاهای گوشتی رو کمتر مصرف کنیم و نیم نگاهی هم به غذاهای بی گوشت داشته باشیم...خصوصا افطار رو، خوبیه اش و سوپا اینه که اکثرا غلات و حبوبات و سبزی هستن ، ولی سعی کنیم هی این سوپا و اشارو با گوشتا قاطی نکنیم...خوردن گوشت زیاد از هر نوعش حتی سفیدش خوب نیست، گوشت برای بدن مفیده ولی نه زیاد خوردنش ضرراش بیشتر از نفعشه، یادمه قدیما تو هر سوپ و اشی همیشه گوشت مرغ و اب مرغ و ای گوشت و اب قلم نبود! شاید مزه اش بهتر باشه ولی ضررش بیشتره چون ما همین جوری اکثر غذاهامون گوشتیه و بعد تو غذاهای بی گوشتمون سعی نکنیم هر جوری هست گوشت بذاریم! مثل این عدس پلو که بچگیمون واقعا عدس پلو بودااااا حالا شده عدس پلوی گوشتی البته من هنوزم بی گوشت می پزم ولی هرجا میرم گوشت داره خب چرا با بدنمون این کارو می کنیم فقط واسه طعم؟

* می دونستید تا ۱۰۰ و نهایت ۲۰۰ سال قبل مصرف گوشت توسط انسان ها خیلی محدود بوده؟ البته گوشت تو تکامل نسل بشر در قدیما نقش داشته ولی زیادش خیلی ضررش بیشتر از نفعشه! ولی تو عصر صنعتی چون طعم گوشت خوشمزه هست؛ شروع میکنن به صنعتی کردن تولیدش. از مادربزرگاتون بپرسین زمان اونا فقط فصل خاصی و اونم فقط گوشت گوسفندی بوده و کسی  گوشت گاو و مرغ و اینا هم نمی خورده مگه مثلا واسه خاصیت و درمانی و تقویت و این چیزا...مناطق ساحلی خوب ماهی هم داشتن. گوشت گاو که کلا ضررش گاهی بیشتره و متاسفانه خیلی وارد سبد غذایی شده.

 

۸-روغن کم بخورین، به جای چرب کردن غذاها واسه طعم غیر مواد تازه که طعمشون واقعا فرق داره می تونید از ادویه ها استفاده کنین! اگه از غذاهای اب پزی و خیلی کم روغن هم خوشتون نمیاد حداقل سعی کنین به جای سرخ کردن تو روغن زیاد از فرتون استفاده کنین و کبابی بپزید باز از تو روغن زیاد سرخ کردن بهتره.

 

۹- ادویه هاتون رو به صورت درسته از عطاری ها بخرید و پودر کنین خیلی حس خوشبویی به خونتون میده و اصلا ادم یک مدل دیگه میشه، بعد طعمش اصلا این یک چیزه و اون یک چیزه دیگههههههههههههه.

 

۱۰- پوست صیفی جاتتون رو نکنید و دور نریزین! سیب زمینی، کدو، بادمجون و خیلی چیزایی که پوستشون رو دور می ندازین هم اسرافه هم تلف کردن وقت هم محروم شدن از خاصیت چیزی که واسش پول هم دادین! من کدو و بادمجون اینا رو هر گز پوست نمی کنم! هم وقت گیر نیست و مجبور نمیشم کلی بخرم و فریز کنم که وقتمو نگیره، هم دستام رنگی بنگی نمیشن. هم کلی روغن واسه سرخ کردنشون مصرف نمیشه، هم تو غذا بره در صورت پختن زیاد حساس نیست و شل و وارفته نمیشن.

* واسه پوست سیب زمنی که شاید بعضیا بیشتر باهاش مشکل دارن؛ من اکثر غذاهای سرخ کرده و کبابی رو اصلا سیب زمینی رو پوست نمیکنم و طعمش هم جالبه خصوصا اگه پوستش رو یکمی فلفل بزنید وااییییییییی، دهن روزه دهنم اب افتاد. فقط واسه غذاهای ابپزی و سالادی که می خوام همه چی نرم باشه بعد پخت یا قبلش بسته به کاربردش پوستش رو جدا می کنم.

 

توصیه دیگه ای هم ندارم غیر این که از اب خوردن و میوه ها غافل نشید و اگه افطارتون غذای چرب نباشه دیگه راحت می تونید بعدش میوه بخوید بعد یک ساعت و بدنتون ویتامینش هم تامینه! غذاهای چرب و چیلی و شیرینی های پر شیره ی رمضانو هر روز سر افطار نیارین هم مزه اش عادی میشه، هم خوشمزگی و خاص بودنش تو کم خوردنشه اصلا هم واسه سلامتیش نگفتممممممممممممم.

 

خب اگه دوست داشتین شما هم تجربه هاتون رو بگین و تجربه های منم به دوستاتون بگید. چون گوگل ریدرای ملت از کار افتادن و سخت میشه بفهمی کی اپه و کی نه.

 

تا بعد...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1392ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط ساراسارا  | 

سلام به همگی

ممنون از نظرات همتون دوستای عزیزم...کامنتا رو هم تایید می کنم و جواب همتون رو همین جا میدم...در حقیقت جوابم واسه تک تکتون یکی میشه ، البته که نظراتتون همفکری واسه موقعیت من بود و متشکرم ازتون.

بعد نوشتن تو اینجا با مامانمم مشورت کردم و خواهرم و دختر خاله و خاله هم بودن و مامانم شدیدا نهی کرد از قبول این شرایط ...وقتی بهشون گفتم اونا اصرار دارن....بهم گفتن چرا نیمه وقت قبول نمی کنی...اگه خواستن میری اگه نشد هم باز بشین دوباره فکر کن.

به حرفای دوستا هم دقت کردم که اکثرا گفته بودن ارامشت مهمه...چند نفری هم گفتن کار ثابت و درامد و تو خونه نموندن بهتره، ولی حرف بیتا جون خیلی قشنگ و منطقی بود که هرچه دخلت بیش...خرجت بیشتر! یعنی یکی از وزنه های تصمیمم همین بود.

با کنار گذاشتن همه ی اینا دیروز رفتم و گفتم می تونم بیام ولی تا ساعت ۱ یا دو ، بیشتر از لحاظ جسمی واسم مقدور نیست...چون همسری شدیدا تاکید کرد حرفی از سردرد و کمردرد نزنی، دیگه ایشونم فرمودن برای شغل پیشنهادی فعلی نیمه وقت نمیشه...چون باید پیگیر باشی و همه ی ساعت کاری حضور داشته باشی ولی اگه علاقه داری بعد اومدن رئیس که رفته امریکا...بیا تا واسه یک سمت جدید تصمیم بگیریم.

 

حالا همسری یک بار میگه بهت گفته نه ناراحته....یکبار میگه خوب شد گفتی دیگه حرفشو نمی زنه...یک بار میگه پس رئیس بیاد میای پیشمون حواست جمع باشه...کلا داستانیه.

ولی واسه کار فعلی که تو خونه انجام میدم هم خبرای خوبی گرفتم و ممکنه حداقل تا اومدن سایت جدید یکمی از مشکلاتش حل بشه.

 

ولی خودم با کنار گذاشتن چندین فاکتور جمع بندی کردم:

۱: ابدا اعتقاد ندارم کار بیرون باعث پیشرفت فکری میشه...چون الان من بواسطه ی وقت ازادم وقت بیشتری واسه مطالعه و یادگیری چیزای جدید دارم و اصلا و ابدا ۶ که بیام خسته کوفته وقتی نمی مونه و محیطای کاری هم به پیشرفت فرهنگی و فکری ادم کمک شایانی نمی کنن.

*من سابقه ی کار تو ازمایشگاه-اداره دولتی-شرکت مهندسی- همچنین تور گاید بودن رو دارم ...اولی ها کار تمام وقت به سبک ایران ۷-۲ و دومی ها پاره وقت بودن و به جرات میگم هیچ کدوم تو پیشرفت فکری و به روز بودنم به اندازه مطالعه تو وقت ازادم تاثیر نذاشتن.

 

۲: نیاز مالی به کار با بهبود شرایط مالی همراه کار جدید فرق می کنه...و حرف بیتا به شدت درسته که درامد بیشتر خرجارو زیاد میکنه و باز اخرش لی لی می مونه و حوضش! البته اگه درامدش چشمگیر بود بدون شک واسه یکسال قبول می کردم و شرایط بدنیم رو با استراحت بین روز بالا می بردم.

۳: اگه کار تخصصی رشته ام بود که نور علی نور میشد و با سر می رفتم چون قرار نبود پشت میز باشم همیشه. و البته دوسش داشتم خیلی زیاد...خصوصا کار تحقیقی که کلا به نظرم دسته ی خاصی از کاره و علم محسوب میشه تا کار و خب من همچین پیشنهاد ایده الی ندارم که بی فکر قبولش کنم.

۴: واسه تو جامعه بودن هم راه های زیاد هست خصوصا الان با وجود نت بخش بزرگیش حل میشه، غیر اون هم کار فعلیم بازم با ادما سر و کار دارم تلفنی و جلسات شرکت و کنفرانسا و اینا هست...اونقدی هست که باعث تعامل اجتماعی میشه و فکر نمی کنم همکارای ادم تو یک محیط اداری و نهایتش چندین مشتری و ارباب رجوع فرق چندانی از لحاظ حس اجتماعی بهم بده. 

با همه ی اینا من یک هدفی دارم واسه کار کردن که با کار تمام وقت احتمالا باید کلا بی خیالش میشدم ولی الان کورسوی امیدی هست. غیر اینا همسری من واسه بعضی کارا وقت نمی ذاره و منم بعضی کارا رو دوست دارم خودم تنها باشم و اون مدلی هیچ وقتی واسه خودم نبود.

 

فعلا هستم تا ببینم پیشنهاد اون کار دیگه تا چه حد جدی میشه و بعد اگه شد احتمال زیاد واسه اون کار میرم حتی اگه درامدش خیلی هم نباشه.

 

ممنون از کمکای فکریتون و واقعا الان از تصمیمم خوشحالم.

تا بعد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1392ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط ساراسارا  |