ببخشید همش نگرانتون میکنم...حالم خوبه...به همتون هم سر میزنم ..گاهی نظر میذارم که دقیقا بسته به اینه که دستم درهمون لحظه در چه شرایطی قرار داشته باشه....پس به دل نگیرید فکر کنیدپیشتون نمیام... با این دستی که من دارم!![]()
این روزا تو دانشگاه به هر کی میرسم می پرسه ااااا سارا تو هنوز کمرت خوب نشده دستت چه طور شده؟؟؟منم با اعتماد به نفس کامل میگم: هیچی بابا فقط همسری از بابت همسر شانس نیاورده !!!![]()
فقط کارای پروژه و کلاسای طراحی داخلیم با این وضعیت رو هواست ....مثه همیشه به دعاهاتون احتیاج دارم...
کارام خیلی عقب مونده...
دوستتون دارم...دلم واستون تنگه...
+
بعدا نوشت:
یک جای دلم این روزا خیلی ذوق دارم!!!
هر روز یک وسیله جدید میاد تو خونمون که جمع بشه بره واسه یه عروس خوشگل...نمیدونید چه لذتی داره...من که جهیزیه ندارم ولی از دیدن این جهیزیه ای که تقریبا دیگه داره کامل میشه ذوق میکنم...خیلی حس قشنگیه هر روز چیزی اضافه میشه و قشنگتر از اون خوشحالی مادر عزیز این عروس خوشگله و ذوق کردن عروسمون...دعا کنین گره همه ی زندگیا باز بشه ...الهی آمین![]()
حیفم اومد این احساسمو نگم ولی اینقدر این تماسهای تلفنی به این و اون واسه جور کردن این وسایل و کمک بیدریغ همه ی اون عزیزا قشنگه که نتونستم با وجود درد دستم چیزی ازش نگم...![]()
الهی این عروس خوشگلی که حتی ندیدمش ولی از چهره قشنگه مامانش میشه حدس زد چه زیباست خوشبخت بشه...همه ی دوستای گلم هم خدا هر چی میخوان بهشون بده...الهی آمین![]()
تا بعد![]()
سلام دوستام...
سلام...میدونم همتونو نگران کردم...خیلی خیلی معذرت...خیلییییییی....![]()
ولی راستش دلیل دارم ها نزنین خب؟؟؟![]()
این کمر بنده تا چشمش به ماه مهر افتاد پیشاپیش به من واسه ورود به دانشگاه تبریک گفت و از دوهفته قبل همچین بگی نگی منو گذاشته سر کار و ادا در میاره! از امروزم بساط ترم قبل برپاست هی قبل کلاس به این استاد و اون استاد بگی باید سر کلاس بایستی بشینی و نمیتونی مدام یه حالت باشی پس اطلاع داشته باشه که سرش گیج نره!!بگه خانم شما چه قدر تکون میخورین...
راستی غیر اینکه نمیتونم بشینم ...مچ دستم هم عجیب درد میکنه...الانم که اینارو نوشتم شروع کرده به سوزش...اصلا نمیتونم به موس و کیبرد دست بزنم...اینترنت بدون محدودیت گرفتم که با همسری هم فقط حرف بزنم تایپ نکنم و دراز کش نطق کنم!...![]()
ولی دوست جونا هر شب اول که میام نت قبل اینکه سوزش دستم شروع شه تو چند دقیقه وب همتونو باز میکنم و میخونم...امروزم اومدم نظراتتون رو دیدم خیلی خجالت کشیدم...از همتون معذرت می خوام...شرمنده هم هستم که نمیتونم آپ کنم و نظر بدم واسه نوشته های قشنگتون و جواب نظراتون رو بدم ...مچم بدجوری درد میکنه و حتی یه پارچ ابم نمیشه بلند کنم...دعا کنین بهتر شه میام جبران میکنم...الان برم که دستم میسوزه از درد! چه میدونم والا! ازین دارو درمانای خانگی بلد نیستین؟؟؟ اگه بلدین لطف میکنین؟؟؟..اخه اگه برم پیش دکترم باز میگه تو اومدی!!! بعدم میگه خب اگه با موس یا کیبرد مشکلی هست استفاده نکن!!!![]()
بچه ها برم دیگه...واقعا نمیشه بیشتر بنویسم...اومدم خبر بدم اینجوری شده...![]()
تا بعد....![]()
ببخشید که نگرانتون کردم...دلمم واسه همتون تنگ شده خیلی زیاد...![]()
چند روزی درگیریهای ذهنی داشتم..اینترنتم هم دوباره حجم تموم کرده...مشکلات داریم اینجا ما...منظور مشکلات کامپیوتری هستش...فقط یکمی شارژ شبانه دارم که تو عالم خواب و بیداری با همسری حرف میزنم و وقت می کنم وبلاگای همه ی دوستای گلم رو دنبال کنم...ولی تو این حالت دراز کش تایپیدن بسی بسیار سخته...از همتون معذرت میخوام...تا چند روز دیگه نتمو شارژ میکنم تا بتونم دوباره فعالانه بیام...دعوام نکنید ها که من دلم تنگه واسه همتوننننننننننن...تازشم دلم کوکچولویه میشکنه ها...تازه ی تازشم منم دوست دارم بیام اینجا زیاد....تازه ی تازه ترشم خودمم عصه ناکم که نمیشه بیام خیلی زیاد ...
خب دیگه میام زودی انشالله...همه ی همه ی دوستای گلم دوستون دارم....![]()
راستی دوستای گلم تو این شبای عزیز همه ی مسلمونارو یاد کنین هر جای این دنیا که هستن...منم برای همتون دعا میکنم...واسه ماها هم دعا کنید...ماها یعنی خیلی هایی که اینجا محتاجیم به دعا...
خدایا دعای هممون رو بپذیز ...الهی آمین....![]()
تابعد![]()
اونم واسم گفت يک روزي واسه نماز ميره مسجد،مسجدي که مسجد شيعيان بوده و بعد نماز سخنراني در مورد سيد الشهدا بوده که از شنيدنش دلش به لرزه مياد و بعد از اون هر روز ميره همون مسجد تا بيشتر بدونه و کم کم با تفکرات شيعه آشنا مي شه...کتاب ميخونه...بحث ميکنه...سوال ميپرسه و بعد هم شيعه رو به عنوان مذهب قبول مي کنه...بعدم بهم ميگه دنبال يک دختر شيعه است واسه ازدواج چون نميتونه اونجا کسي رو پيدا کنه،چون مسلمون کمه،اگه باشه هم سنيه،اگه شيعه هم باشه مثه بيشتر ايرانيا هيچ اهميتي به مذهبش نميده...بهم گفت واسه اين از فرزانه خواسته اگه تو دوستاي شيعه اش کسي رو ميشناسه معرفي کنه...بعدشم گفت تا حالا حتي تو شيعامتچ نتونسته کسي رو پيدا کنه...چون دخترا کم تو ازدواج عشق همسرو ميخوان،واسه پولش و مسايل ديگه اس ...بعدم گفت يعني من اينجوري حس کردم ولي در شما همچين چيزي حس نکردم!!!منم واااااااااا مگه منو چه قدري ميشناسه!!!...ظاهرا اينا رو فرزانه بلا بهش گفته بود هرچي باشه داداش خواهري گفته بودن!!!
ولي من نميتونستم اصلا اين جوري بهش فکر کنم...چون مشکلش تحصيلاتش بود که کم بود و خونواده من رو اين مساله کلي حساس!
حالا شما فکر ميکنيد راهه دورش مهم نبود؟...چرا بود ديگه کانادا کجايه دنياست آخه!ته دنيا راهش دور بود ديگه!!!
حالا شما ميگين تو چه ريلکسي!!!ميدونم که ميگين...حالا بعدش ميگم چرا واسم خيلي عجيب نبود...
خلاصه که ما يک بار ديگه هم باهم حرف زديم از هر دري و من بيشتر مشتاق بودم بدونم چه چيزي متحولش کرده بود...واسه مني که کلي با سنيا سروکله زده بودم عين يک داستان شيرين بود...دوست داشتم همه چيز رو بدونم...ولي اين وسط حسن ازم پرسيد که ميتونه با من بيشتر آشنا شه و منم موندم خب چه جوري بگم تحصيلاتش کمه که ناراحت نشه...واسه اين از جواب طفره رفتم تا به طور غير مستقيم به فرزانه بگم...و خودم سعي کردم رو موضوع تشيع آوردنش صحبت کنم...و اين بار سوم هم گذشت و قراري گذاشتيم واسه شب بعد...
شب بعد رسيد من يکي دو ساعتي منتظر شدم نيومد انلاين شه و منم ناراحت که چرا بدقولي کرده...دوباره فردا شب همون مواقع آن شدم ديديم نيست...ناراحت بودم به خاطر اينکه کلي سوال تو ذهنم بود بپرسم و واسه اينکه بدقولي کرده بود ،بعدشم نه مغذرتي ،پيامي ،چيزي...تا اين که يک هفته گذشت و به فرزانه هم ميگفتم و اونم ميگفت ازش خبري نداره..نگران شده بود چون اونا هر روز باهم چت ميکردن و به نظر فرزانه خيلي عجيب بود...کم کم فرزانه خيلي نگران شد ميگفت سابقه نداشته تو اين 7 ماه حتما بلايي سرش اومده و منم دلداريش ميدادم که نه...اخه منم يکمي نگران شده بودم،..شايد شما واستون پيش اومده باشه از انسانيت کسي خوشتون اومده يا از مهربونيش،منم از شخصيتش خوشم اومده بود نه به خاطر احساس يا چيزي به دليل درخواستش؛فقط به دليلي که گفتم...خيلي دوست داشتم بيشتر باهاش اشنا شم،چون به نظرم بايد انسان خيلي والا باشه که خدا چيزي رو تو قلبش بذاره...شايد واسه شما خيلي قابل درک نباشه اين حسم ولي يه حس پر از معنويت داشتم از يک انسان خوب که ميخواستم بيشتر ازش بدونم و نگران شده بودم که نکنه واسش اتفاقي افتاده...
تا اينکه يک فکري به ذهنم رسيد که به فرزانه گفتم چيزي ميدونه در موردش...
سلام سلام سلام
وايييي سارا بالاخره اومد...چيه عصباني هستين ازش!نباشين ديگه خدارو خوش نمياد تو ماه مبارک...![]()
اول از همه ماه رمضان مبارک...نماز ،روزه هاتون قبول...![]()
دوم به جون خودتون تو خونه ما اگه کامپيوترو ديدين پشت گوشتون رو هم ديدين،چرا؟؟ ميگم الان خدمتتون:
روزا که از دست دو تا خواهريا کامپيوتر نفس نميکشه بيچاره منم اگه اون وسط زير آبي برم فقط وقت ميشه ۴ تا نظر واسه دوستا بذارم نه اينکه آپ کنم ...
اخه از خودم که پنهون نيست از شما هم نباشه من عين سرعت لاک پشت فارسي تايپ ميکنم...شبا هم دوباره به جون خودتون اين همسري ول کن نيست ميگه چي کار ميکني؟؟تازه جديدا ياد گرفته هروقت يک اپسيلون دير جوابشو ميدم ميگه باز داري وبلاگ ميخوني
!!!ديگه واي به روزي که بخوام آپ کنم...الان دوست خدمتگزار شما اين همه راه زبون روزه هلک هلک پاشده اومده دانشگاه که براتون بنويسه که دوستاش نزننش ديگه....خوب نزنين ديگه قبول؟؟؟
بازی ۱۴ سال پیش:
قبلش هم همه دوستای گلم دعوتن...همه!!!
ميخواستم بازي ۱۴ سال پيش رو شرکت کنم که شهرزادي گفته بود...واستيد فکر کنم سال ۷۴ ميشه ديگه نه؟؟؟تابستون...هيچ کار جذابي نميکردم الکي هيجان زده نشيد
...فقط يک خاطره دارم اينه که اون زمان ما تو يک شهر کوچيک مرزي زندگي ميکرديم واسه کار بابايي،اون سال تابستون بابايي يک پرايد خريد که واي ما داشتيم از خوشحالي بال در مياورديم اخه اون زمان پرايد داشتن در نوع خودش جذاب بود چه برسه تو اون شهر کوچيک که ماشين زيادي نبود ...يادمه يک سريالي ازين سريال بيخوداي برنامه خانواده بود اسمش بود چشم گربه اي ،که بازيگر فيلم به خاطر وعده يک ماشين که چراغاي جلوش مثه چشم گربه بود دست به يک خلافي زده بود تا بتونه همچين ماشين گرون قيمتي داشته باشه...منم تو عالم نوجوني خودم هي ميرفتم از پشت پنجره نگاه ميکردم ببينم که چراغاي اين پرايدا هم شبيه چشم گربه هست يا نه!!!چه نديد بديد بودم نه
؟؟؟خوب ديگه بسه هر هر نکنيد گفتم که بچه بودم هي حالا شما به من ميخنديد!!!حالا درسته به فيلسوفي شهرزاد نبودم تو ۱۴ سال پيش ولي خوب ديگه خاطره تابستونش رو گفتم...خاطره سال تحصيليش که ديگه همش شاگرد اول بودم!اينم واسه اونايي که نگن اين سارا همش تو خيالات بوده ها!![]()
ترکيه:
خب حالا نوبت ترکيه است که قولش رو داده بودم بيام بگم اينجا...
اول :اينجا فقط من ديده ها،شنيده ها و تجربيات خودم رو ميگم آژانس مسافرتي نيستم ها اطلاعاتم کامل باشه...
دوم :با اجازه گلبرگ جونم که اگه جايي اشتباه گفتم کمک بده...
سوم :چون ميگن تا 3 نشه شروع نشه گفتم 3 که شروع کنيم...![]()
اول عکس خريدام واسه اين که عکسدوني افتتاح شه...
سارافون بلوزها سارافون لی سوغاتی همسری
کت ها خرت و پرت بلوز بلند جین ها
عکس از ترکيه هم نيست بيخود دنبالش نگردين...الان همسري 2 هفته است تو کف عکسا مونده،چون که با اجازتون کامپيوتر ما تا تو سطل آشغالش پره،جايي نبود عکسا رو بريزيم ريختيم رو فلش حالا اين فلش کجاست خدا داند...چند تا عکس هم رو گوشيم بود که شخصيه ولي 3 تا عکس هست که غير يکيش دو تاي ديگه ارزش تصويري نداره ولي خوب تا اطلاع ثانوي يعني تا پيدا شدن فلش همينه که هست!
چایخانه بین راهی ساحل وان مسجد
خوب در مورد چگونگي سفر من چند روشي که ياد گرفتم رو واستون ميگه بسته به سليقه تون و ازون مهمتر جيبتون ببينين کدوم بهتره!
آسانترين راه و البته گرونترين راه همانا سر زدن به آژانس هاي مسافرتي و کلي پول پياده شدنه که ناحق نگم بهترين رو هم واستون به ارمغان نمياره مگه آشناتون باشه...چون از مشهد خودمون۵۰۰-۷۰۰ ميگيرن واسه هتل ۵ ستاره بعد ميبرنت۳-۴ ستاره حواسا جمع باشه!
خب اين راهو که همه بلدن بريم سراغ روش بعدي...
خودتون پرواز رزرو کنيد و اونجا سراغ يک هتل ۵ستاره يا هر چند ستاره که عشقتون و جيبتون ميکشه بريد...
خب اينم که باز خيليا بلدن!بريم سراغ راههاي عملي تر!!
نميدونم شايد خودتون بدونيد که ترکيه ويزا نميخواد ،واسه اين سفر ترکيه واستون خيلي گرون تموم نميشه فقط تو خروجي مرزاي ايران ازتون ۵۷۰۰ تومان پول ميگيرن و بعد با يک مهر تو پاستون تا سه ماه ميتونيد ترکيه بمونيد بدون ويزا...
اگر دوست داشته باشيد از راه زميني بريد و شهرهاي نزديک مرزو ببنيد هم ميشه از مرز بازگان خارج شد هم از مرز سرو...ولي مرز سرو به اولين شهر بزرگ مرزي که مرکز استان هست نزديکتره و حتما از مرز سرو بريد چون داخل ايران هر چي مسافت بيشتر شد ايرادي نداره ولي داخل ترکيه هر چي مسافت بيشتري بريد کلي گرونتر ميشه...اگه کسي دوست داشته باشه با ماشين خودش بره امکان پذيره با ۲۰۰ هزار تومني که شرکتاي مسافرتي ميگيرن و يک پلاک تردد در ترکيه و يک گواهينامه بين المللي بهتون ميدن واسه اين کار بايد تمام مدارک ماشين به همراه صاحبش باشند و يکي دوروزه کاراش انجام ميشه،و يک سال اعتبار داره..البته اين راهو فقط بنا به ۳ حالت توصيه ميکنم يکي اينکه خانوادگي يک ماشينتون رو بين المللي کنين و همتون به نوبت بريد و بيايد که هزينه اش زياد نشه...حالت دوم خودتون ميخوايد تو يک سال بيشتر از يکي دو بار بريد و جمعيت خونوادتون هم زياده و حالت سوم واسه کسايي که عشق ترکيه گردي در ۸۰ روز رو، به همراه تحمل هزينه سنگين بنزينش و خستگي ماشين سواريش دارن...
چون گفته باشم بنزين اونجا ليتري ۲۴۰۰ تومنه خودتون حساب کار دستتون بياد!!!اگر هم با ماشين خودتون رفتيد فقط تا شهر وان بريد و بعد ازون با هواپيما يا اتوبوس و قطار شهراي ديگه بريد چون به صرفه تره...از مرز هم تا شهروان با ماشيناي ترکي بخوايد بريد نفري ۱۵۰۰۰ توماه هزينه داره که۳:۳۰ساعت راهه و ازونجا ميتونيد از فرودگاه شهر وان به هرکدوم از شهراي بزرگ ترکيه بريد که اين رو قبلش بايد تو ايران رزرو کنيد و از لحاظ هزينه خيلي کمتر از پروازاي مستقيم ايران ميشه... با اتوبوس و قطار از لحاظ زماني طولاني ميشه و تا نزديکترين شهراي توريستي حداقل يک روز راهه و قطار بازم طولاني تره...از لحاظ هزينه ولي نصف هواپيما در مياد چون کلا حمل و نقل تو ترکيه خيلي گرونه و اصلا و ابدا هم سوار تاکسي نشيد که موقع پياده شدن ديگه اگه سکته زديد به من مربوط نيست...
اگر هم نخواستيد اصلا هزينه کنيد تا شهر وان حتما بريد با ۳۰تومن نفري رفت و برگشت و ۵۷۰۰ خروجي ميشه رفت و دريايچه وان رو ديد،خريد کرد و برگشت مثه مسافرتاي داخل ايران وکلي هم پوشاک مناسب و با کيفيت خريد...
ولي يک قسمت هيجان انگيزي که مونده اينه که اگه بتوني ويزا کارت از جايي جور کني واسه رزرو اينترنتي يا يک بار يکي از اعضاي خونوادتون برن تا شهر وان و تو آژانساي مسافرتي ترکيه رزرو انجام بدن اونم چند ماه قبل تخفيف فوق العاده اي داره...معمولا اول هر سال اگه کسي واسه سال جديد از قبل رزرو کنه و پول رو پرداخت کنه چون سود پولش رو حساب ميکنن يک چيزي حدود يک دوم تا يک سوم هزينه اصلي ميشه...هم واسه بليط هواپيما هم واسه هتل هاي پنج ستاره اي که همه نوع تفريح تو خودشون هست به علاوه سه وعده غذاي رايگان ...البته اکثر کشوراي دنيا اينطوري هست...اگه برنامتون از قبل مشخص باشه اينطوري ديگه سفرتون خيلي رايگان ميشه مثلا بليط رفت برگشت وان استانبول ميشه ۵۴۰۰۰ تومان...مسافت اين دوتا شهر تقريبا مثل مشهد تبريزه که بليط مشهد تبريز دو طرفه اش حدود ۱۵۰۰۰۰تومان درمياد!!! ولي نکته جالبتر اينکه همين وان تا استانبول با اتوبوسش ميشه حدود ۸۰۰۰۰ تومان حالا ديگه حساب کار دستتون اومد چه جوري تخفيف ميخوره؟؟؟يعني همين حدودا ارزون ميشه حالا نياين بگين۵۴۰۰۰تومان نبود ۶۰۰۰۰ تومان بود که گيس کشي ميشه چون اين قيمتا تقريبيه!
خب از لحاظ قيمت مواد غذايي و خوردني تقريبا مثل ايرانه...فقط هله هوله هاش به پول ما يکمي گرون ميشه ولي غذاها نه...آب کمي گرونتره مثلا هر بطري صد تومان گرونتر ميشه...حمل و نقل هم گفتم سرسام آوره...فقط اتوبوس خطياشون نفري ۷۵۰ ميشه تازه این که شهر بزرگی هم نبود...تاکسي هم که ديگه!!!!!
پوشاکش خيلي مناسبه،من که قبل ماه رمضان که حراجياشون بود رفتم قيمتا خيلي مناسب بود هميشه آيا اينجوريه گلبرگي؟؟؟
شهر وان پوشاکش قشنگه بعضي فروشگاهها هم زيبا هستند،ولي کيف و کفش زشت تا جايي که دلت بخواد فقط فروشگاههاي اجناس مارکاي معروفش کيف و کفش نسبتا قشنگ داشتن...شهراي اروپاييش رو نميدونم...
قیمت هتل ها هم تو مایه های ایرانه شایدم نسبتا ارزونتر...
خب کافي بود؟؟؟نبود هم من ديگه همينقدر ميدونستم با اين حال سوالي داشتيد اگه بدونم حتما جواب ميدم دوستاي گلم...
به جون خودم که نه دوباره به جون خودتون سعي ميکنم زودي بيام ايندفعه شما دعا کنيد اين کامپيوتر به ما برسهههههه چشم من حتما زودي ميام...
نظر هم ديگه باز سفارش نکنم ها!!!!!!![]()
سر سفره هاي سحريتون همراه دعاي زيباي اللهم اني اسئلک...منو يادتون بياد...
سر سجاده هاي نماز ظهرتون...تموم مسلموناي دنيا رو دعا کنيد ...
سر باز کردن روزه تون با بسم الله،يادي از ما بکنين...
رمضان قشنگترين ماهيه که ميشه رو اين کره خاکي خدا رو تو همين نزديکي حس کرد...تو لحظات نزديکي مارو فراموش نکنين...
نميدونم چي بگم...چه طوري بگم فقط ميدونم کلمات خيلي کمن خيلي کوچيکن خيلي کم ميان واسه توصيف اين لحظه ها،اين روزا،اين حال و هوا،اين تقدس...فقط تو لحظه هايي که دلتون ميلرزه از من و خونواده ام يادي کنين...واسه چند تا آدم دوست داشتيه زندگي من خيلي دعا کنين...دوست دارم خوشبخت بشن خيلي خيلي خوشبخت...دوست دارم با عشق نفس بکشن و عشق سر بکشن ،دوست دارم خيلي خيلي بيشتر از من عشق رو حس کنن،بعد هر لحظه بودن با همسرم و نفس کشيدن تو نفساش واسه شکرش بزرگتر ازين رو واسه اونا ميخوام،آدماي عزيز زندگي منن ،فراموش نکنين مارو،دعا کنين...و واسه همه ي کسايي که آرزوي خوشبختي دارن...دعا کنين مارو...
التماس دعا دوستاي گلم...
دعاي همتون قبول باشه...
کاش لايق يک لحظه نگاه حضرتش بوديم اي کاش..........![]()
تا بعد![]()
سلام سلام....
من بازم اومدم(اي بلا مگه قرار بود نياي؟؟؟!!!)![]()
همه خوبين ديگه؟منم خوبم...معلومه ديگه هرکي اين همه بره دنبال تفريح حالش خوبه ديگه!![]()
خب من کجا بودم؟رفته بودم عروسي...عروسي کي؟يه فاميل نسبتا دور يعني خواهر زن داييم که همسن خودمه ولي ازاونجا که عروسي نديده تشريف دارم و داريم(خانوادگي!!!)بدو بدو رفتم لباس خريدم...البته از شما چه پنهون بيشتر واسه اينکه اولين عروسي بعد ازدواجم بودا..حالا ديگه خيلي فکر نکنين من خيلي اونور خيلي جو زده ام ها!!!![]()
عروسي هم جاتون خالي (شما که دعوت نبودين خوب!منم تعارف مشهدي نکردم!)خوش گذشت البته ازاونجا که ما کلاخانوادگي مثل قطار سريع السير سه سوته آماده ميشيم ساعت ۹:۳۰رسيديم که ۱۱ ميخواستن شام بدن و همش رونمايي دادن تا شام ..فقط و فقط بعد شام ايييييييي ميشد گفت يه ربعي عروسي بوديم و لباسامون حروم نشد آخيششش...![]()
اوه تولد پدر شوهري هم مصادف بود با روز استقلال پاکستان از هند...که من مرده بودم از خنده که چند تا جمله ياد بگيرم بهشون تبريک بگم...آخه ابوجان اين چه روز متولد شدنه؟،شما نميدوني دو تا مناسبت قاطي شه اين ساراي بيچاره چطوري اين همه جمله ياد بگيره تحويل شما بده؟ آخرشم هم خودش هم شما خنده تون بگيره
...خب يا شما متولد شين يا کشورتون مستقل شه ديگه!
...منم به ضرب و زور ۴ تا جمله ياد ميگيرم و ابوجان هم با افتخار شروع ميکنه بقيه حرفارو اردو گفتن و تو کف عروس نابغه اش ميمونه!
و منم ميمونم هاج و واج و اونقده خنگول بازي در ميارم که آمي جان بياد منو نجات بده...![]()
ولي در مورد اين بار آمي جان خونه نبود ومنم ديدم حرفاي ابوجان تو مخم حالي نميشه...بعد اينکه به زور فهميدم هان دارن ميگن مامانم اينا چطورن زودي ميگم آچا آچا و بعدم ميگم خداحافظ که تو جمله بعدي گير نکنم دوباره!و ابو جان فکر کنه اين ديگه چه عروس زبون نفهميه!!!![]()
ديگه ديگه هيچي ،هيچ خبري غير اينکه يک عدد ساراي به شدت الاف جلو روتون نشسته که تمام تابستونشو تلف کرده!
آي ملت بشتابيد به من فشار عصبي وارد کنين برم امتحان طراحي داخليم رو بدم!واي که من چه پرروم بايد زورم کنين...نه يه بار دانشگاه ميرم هرروزم ۴ ساعت کلاس وبعدشم همسري تا خود نصفه شب!نه يه بار اينقده الاف...خداييش خيلي نوبرم وبايد يه سري آزمايشات روانشناسي روم انجام شه ببينم چمه؟؟سالمم آيا؟؟؟![]()
امروز برم ببينم اين بلاگفا چه جوري عکسو کپي کني نشون ميده که براتون عکساي خوشگل بذارم...از چي بذارم حالا؟؟؟اي بابا بچه ها من بلد نيستم ديگه خب کمک کنين...چه جوري بدون لينک دادن ميشه عکسو از روي کامپيوتر مستقيم رو وبلاگ گذاشتش؟منظورم تو خود صفحه هستش؟ کمک ديگه باشه؟اگه کمک نکنين هرچي ديدين از چشم خودتون ديدين ها!از ما گفتن بود...![]()
خب بچه ها ادامه ماجراي آشنایی...
تا اونجا گفته بودم که باسنيا تو سروکله هم ميزديم وعمرا هم نتيجه نگرفتم يعني خودم نديدم...نميدونم اگه يکي يک روزي يک جايي حرفاي من تو ذهنش اومد و لحظه اي هر چند کوتاه به فکر فرو رفت ،خدا کنه انشاالله آمين...![]()
البته ها فکر نکنين خداي نکرده من با سنيا مشکل دارم که اگه اينجوري فکر کنين هر چي ديدين از چشم خودتون ديدين!(واي چه خطرناک شدم من!)![]()
خوب من تو رفت و آمدام تو چت روماي اسلام گاهي دوستاي خوب اينترنتي هم داشتم ،تو اون دوران دوستي داشتم اسمش فرزانه بود افغاني بود و بزرگ شده ايران و آمريکا که خانواده نسبتا مذهبي و پولداري داشت...چند سال پيش همراه خواهراش ميان ايران واسه تحصيل حوزه علميه، واسه اين مثل ما فارسي صحبت ميکرد..البته اونا چون بزرگ شده آمريکا بودن از لحاظ مذهبي بودن با ايرانيايي که حوزه درس ميخونن متفاوت بودن...يه جورايي شبيه خودم بود تو اعتقاداتش...
چند وقتي گذشت و گذشت تا يک روز به من گفت:سارا تو با پسرا هم چت ميکني؟؟؟گفتم چرا؟؟؟گفت:برات مهم نيست پسر باشه يا دختر؟؟؟ بهش گفتم نه واسم تفاوتي نداره چون تو چت همه چيز بسته به اينه که چي بگي!چون صدا و تصويري نيست همه چيز به نحوه نوشتاري بستگي داره بنابراين اگه مراقب حرفات باشي تفاوتي بين پسر و دختر نداره...اونجا به من گفت اونم همينطور فکر ميکنه ولي پدرش نميتونه تحمل کنه اگه بفهمه اون با پسرا چت ميکنه...تا اينکه من پرسيدم خب چرا اين سوال رو پرسيدي گفت هيچي همينطوري!منم گفتم ولي مگه نميدونستي من با سنيا خيلي بحث ميکنم و ميدوني تو روماي اسلام به ندرت دختر پيدا ميشه پس ميدونستي من برام پسر دخترش مهم نيست...که گفتش حالا خواستم مطمئن شم!!يک پسري هست خيلي پسر خوبيه داداش منه واقعا يک پسر خوب شيعه است آي دي اونو بدم چت ميکني؟؟؟بعد هم شروع کرد به تعريف از اون که من مطمئن شم پسر بدي نيست و هر حرفي نميزنه ولي خوب تو دلم متعجب که چه دليلي داره؟يک کم شک کردم که آخه چرا فرزانه اينقدر تعريف ميکرد ازش و میخواست که من با حسن صحبت کنم(اسمش ...)آخرش با تعجب گفتم خوب باشه مشکلي نيست باهاش چت ميکنم تا موقعي که حس کنم واقعا منظور بدي نداره هيچ کسي رو رد نميکنم...![]()
اونم آي ديشو بهم داد گفت بهش ميل ميزنه و اي دي منو ميده و خودش اول پيام ميده و فقط اي دي اونو داد تا من جوابشو بدم و با ناشناس اشتباه نگیرم...ديگه اينجوري فرزانه خانم پاي سارا رو به مسايل اينترنتي باز کردن...نه اينکه قبلا اصلا اصلا باز نبوددددددد.هاهاهاهاهاها![]()
چند روزي گذشت تا اينکه ايشون پيام دادن که من داداش فرزانه هستم(داداش ها...)
و اي ديتون رو ازشون گرفتم تا باهم بيشتر آشنا شيم ...منم دوزاري کج!!!!! خوب يعني چي!آدما با هزار دليل و انگيزه باهم آشنا ميشن!منم بچه مثبت(آره جون خودم چه قدر هم بچه مثبتم!)
منم درخواستش رو پذيرفتم و تو ليستم گذاشتم وپيام دادم که چه وقتايي آن ميشم اگه دوست داشتن همون موقع بيان...
بالاخره تو يکي از شبا اين حسن آقاي قصه ما اومدن و صحبت رو شروع کرديم...![]()
خب ديگه سارا بايد بره چون که همسري منتظرشه و غر میزنه که سارا حواسش کجاست؟...ميام تو پست بعدي واسه ادامه اش...
طراحي داخلي:
اين روزا همه ي خونه هاي ويلايي جاشون رو به آپارتمانهاي کوچيکي دادن که يک حياط کوچيک واسه تمام اهالي داره وازاونجا که مشترکه کسي واسه تفريح و لذت از هواي آزاد ازش استفاده نميکنه و حياط فقط و فقط مفهوم پارکينگي واسه ماشيناست و در بهترين حالت جايي واسه بازي بچه ها...
ولي آيا واقعا روح آدما به جايي واسه لذت بردن نيازنداره؟؟؟مسلما داره...واسه همينم آدماي اين قرن اصولا يک کاريشون ميشه تقصير خودشونم نيست!اونا جسم ونيازاشو ميبينن و از روح و روانشون غافلن...حياط ها و باغ ها رو از بين ميبرن تا جسمشون فضاي بيشتري داشته باشه ولي،يادشون ميره اين فضاها سهم روحشون از زميني بوده که توش خونه ساختن فقط به اين دليل که جسم ديده ميشه و روح نه!!!
حالا که باغ و حياطي نيست لااقل به اين توصيه عمل کنين:
حتي الامکان خونه هايي رو انتخاب کنيد که حياط مشترکش باغچه و درختکاري داشته باشند تا از لحاظ تنفسي کمکتون کنه.
اولويتتون با حياطهايي باشه که حوضچه هاي جديد ومتناسب با بنا در اون تعبيه شده باشه وختی چه بهتر که آبنما داشته باشه.
پشت بام آپارتمان واسه استراحت هاي عصر گاهي مناسب باشه.
و مهمترين عامل بالکنهاي بزرگتري داشته باشه.
اينو داشته باشيد تا در مورد بالکن توضيح بدم که چرا بالکن...توجه کنين نگفتم انباري ها!چون اصولا مردم ما بالکن رو با انباري اشتباهي ميگيرن!
خوب زود بياين کمک بدين واسه مورد بالا و نظرتون رو هم بذارين وگرنه من خشن شدم هر چي ديدين از چشم خودتون ديدين ها!حالا از من گفتن بودش ها نگید نگفتی!!!![]()
منتظر دوستای گلم هستم(این رو قسمت مهربون قلبم نوشت واستون)![]()
تا بعد...![]()
سلام سلام صد تا سلام من اومدمممممم...
اسپندتون اماده ست!!!گوسفند آوردین قربونی کنین جلو پام؟!!نه بابا خواهش میکنم راضی به زحمت نبودیم...ولی خب اگه گاوی ، شتری بود بهتر نبوش؟؟؟؟![]()
خب بالاخره ما سفر دور دنیا در ۸۰ روز رو به پایان رسوندیم به صورت دور ایران در ۱۰روز ...![]()
ااااا،راستی اول اولاش بگم من وب همتون رو میخوندم و نظرات همتون رو...دروغ چرا دسترسی ۲۴ساعته به اینترنت مقدور بود...چون که درخانواده ما تعریف کامپیوتر یعنی همسری سارا!!!
پس خب طبیعتا همسری سارا باهاش مسافرت هم اومد وگرنه که جفتمون دقیده بودیم...ولی به جون خودم که نه!به جون خودتون این لب تاپ فونت فارسی نداشت ومن هی تو کف نظرگذاری و نظرجوابی و آپیدن موندم ناجور!!!![]()
فکر کن هی بیای بخونی حر ف تا اینجا تو گلوت گیر کرده باشه حروف زبان مادری غیر قابل دسترس!!!!وای چه بد نه؟؟؟؟![]()
مسافرت ما ،منو یاد مارکوپولوی روحش شاد انداخت..این بنده خدا عجب اعصاب و روان و از همه مهمتر جونی داشته خونه زندگیشو ول کرده الاخون والاخون شهرا و کشورا وملت های زبون اون نفهمو کرده!!!ای بابا تو خونت مگه نونت کم بود آبت کم بود پا شدی رفتی دور دنیا که چی بشه؟؟؟؟
خب از حالت مالیخولیایی به حالت فرهنگی برمیگردی:
خیلی هم کاری خوبی کردی مستر مارکوپولو از صدقه سر یادداشت های شما کلی در مورد فرهنگای زمان قدیم مردم دنیا میدونیم...تازه اسم شما مونده تو تاریخ ولی عمرا مردم اسم همسایه دست چپی و راستی شما رو بدونن ؛ تازه بعد سفر آدم قدر خونه زندگیشو میدونه نه؟؟؟![]()
مسافرت جاتون خالی خیلی گذشت،دلتون سوخت...نه نسوزه ها اصلا حوصله نداریم آتش نشانی زنگ بزنیم!!اگرم خبرشون کنیم نوش دارو بعد مرگ سهراب میشه بس که تو سیم ثانیه میرسن!!!!![]()
خب اول اولاش از سمت شمال رفتیم صفا سیتی..خونه یکی از آشناهامون هم رفتیم که من با دخترشون کلی خاطره دارم ازونجا که باهاش اونجا بزرگ شدم و اونم هی گفت ای سارا تو هم با این ازدواجت من هنوز تو کفم به هرکسی از دوستا آشنا ها هم میگم دو تا شاخ رو سرش سبز میشه!!!منم عکس همسری رو نشون دادم گفتم ببین این کجاش هورمون شاخ در آورنده داره ها؟؟!!![]()
![]()
همسری دوست جونم هم اومد تبریک گفت...ناهار هم غذای شمالی وای که میمیرم واسه غذاهای خوشمزه شون!
بعد هم پیش به سوی رشت..اردبیل..تبریز..ارومیه تا ببینیم کی به کیه !دیدیم بله داداش به داداشه!نفهمیدین نه؟؟؟خب توضیح میدم خوب گوش کنین که فقط یک بار توضیح میدم اااااااا....![]()
یعنی ما تمام راه بعد اردبیل هی گاز دادیم،گاز دادیم تا برسیم ارومیه که بریم خونه عمویی جون و این وسط جون خودمون هم دور از جون خودمون کنده شد...اخه یکی نیست به این عمو بگه آخه ارومیه هم شد جا!!نه اینکه بد باشه ها خیلی هم قشنگه ولی سر کوه قافه...حالا این عمو خان نمیشد بگن ما با قطاری هواپیمایی میرفتیم تا پدرمون در نمیومد؟؟؟تازه ما ۴ تا راننده بودیم نوبتی مینشستیم ولی کمر من رسما استاد شد نه اینکه من کلا سالمم!!!(بازم خدا رو صد هزار مرتبه شکر،شکرت خدایا)![]()
ارومیه دوست دختر عمویی رو هم دیدیم وای که چه دختر خوبی بود،خوش برخوردیش رو میگم...از همه بیشتر خیلی صمیمی...دور از جون مشهدیا باشه اصلا فیس فیسی نبود...وای که ازین اخلاق مشهدیا بدم میاد که به جایی برسن خودشونو میگیرن و مدام هم همدیگه رو ضایع میکنن...نه همه ها ولی بعضیاشون اینجورین(ای وای غیبت!!) یعنی اگه این دختر ترک به جای ترک بودن مشهدی بود جواب سلام مارو هم به زور میداد چه برسه به اینکه صمیمی بشه
...بیاد مارو بگردونه وقتایی که عمویی نبود...ولی نمیدونم آخرش چی میشه اصلا میشه یا نمیشه...ولی اگه بیاد تو خونواده ما شوک میزنه...آخه تفاوتمون از زمین تا آسمونه...از همه لحاظ ها...چه بد نه؟؟؟کاش یه طوری بشه که به خوشی بشه چه میدونم والا!!!کاش یکی یه نظری میداد...چون عمویی هم دوسش داره واونم دوسش داره خیلی زیاد...ولی عمویی میترسه.... واسه این یک دختر مشهدی رو هم زیر نظر داره ولی باهاش نیست ها ولی خیلی دودله..چه میدونم چی بشه!!!کمک پلیززززززززز! ولی من که اینو خیلی بیشتر از مشهدیه دوست دارم خیلی!!!چون اون رو هم یه بار تو فرودگاه دیدم ودو تا خونواده کلی حال و احوال کردیم...بازم نمیدونم....تازه من دوست دارم دوستش بشه زن عموییم چون که اونم عمویی رو خیلی دوست داره...آخ مخم سوت میزنه هوارتا ، یعنی ازدواج خودم به مراتب تصمیم گیریش راحت تر بود!!!![]()
خب بعد حرفای عشقولانه مردم بریم سراغ بقیه سفر...مسلما از ارومیه یهو پرت نشدیم مشهد دیگه!!!
برنامه مون این بود از اونجا بریم ترکیه شهر وان و از اونجا بریم استانبول یا آنتالیا...چه قده هم که رفتیم!!!![]()
جاتون خالی این خواهری از هر شهری رد میشدیم دفاتر پلیس +۱۰ رو میدید هر هر میخندید میگفت کسی پاسپورتش مشکل نداره؟؟؟یه روز سر صبحی بلند شدیم با عمویی رفتیم مرز که مارو برسونه برگرده...هی میگفتیم برو دیگه به کارات برس اونم میگفت باشه ببینم شاید چیزی لازم شه من باشم با ماشین بهتره تا شما خارج شین...بعد واریز پول و ...رسید به مهر خروج ما سه تا خواهریا رو اوکی کردن رسید به بابایی..هی اینور کرد اونور کرد...گفتیم نکنه ممنوع الخروج شدیم خبر نداشتیم(حالا نمیگفتیم اخه مگه چی کار کرده باشیم که ممنوع شده باشیم!!!!همینجوری فکره میاد تو سرت دیگه اینجور مواقع!!!)
دیگه آقا پلیسه مارو جون به لب کرد تا گفت پاستون اعتبارش تموم شده،هی بابایی میگفت من پارسال خارج شدم آقاهه میگفت اعتبارش 2003 تموم شده!!!ای بابا که دیدیم مامان بر افروخته میکه آقا ممنون پاسو بدین این شوهر ما پاس قدیمیا رو اشتباهی آورده!!!![]()
![]()
دیگه هیچی شیرین برگشتیم ودست از پا درازتر!!!به همین حالت دستااااا درازتررر ازپاها!!!![]()
منو خواهریا ولی از پای ننشتیم ...مامان بابای ناامید رو بردیم خونه...پیش به سوی فرودگاه تا ببنیم اولین بارنامه از مشهد کی میرسه چون پرواز مستقیم فقط جمعه ها و سه شنبه ها بود...هی تو شهر غریب پرسون پرسون فرودگاهو پیدا کردیم...زنگ زدیم خاله جون مشهدتا پاسای جدیدو بفرستن...و این شد که بابا که به بارنامه اطمینان زیادی نداشت مارو برد بانه تا تو این مدت نگیم همه ی ایران رو نگشتیم
....چه جای شلوغ پلوغی بود ماهم که جا نداشتیم چیزی بخریم همه چی هم جنس چینی!!!این وسط فقط جاده کوهستانی پیچ در پیچ برگشتش خیلی خیلی باصفا بود!!!
خلاصه بعد دو روز رسیدیم ارومیه..پاسارو گرفتیم دوباره صبح زود مرز و عمو هی میخندیدو میگفت تا از ترکیه برنگردین من باورم نمیشه..هاهاهاها![]()
بالاخرش که رفتیم ولی دیگه وقت نداشتیم هیچ جا بریم...یعنی باید دو سهروز وقت میداشتیم که خرج کنیم بریم تا استانبول و این شد که نرفتیم ...ترجیح دادیم واسه دو روز همون وان بمونیم سال دیگه از همین مشهد مثه آدم بریم!!!البته من نه دیگه ها!!!انشالله سر زندگی خودم باشم...![]()
ترکیه هم جایی که ما رفتیم شهر درجه دویا سه بود...جاده اش از افتضاح هم بدتر والا جاده های کوهستانی مرز ایران صد بار بهتر بود...من که تمام راه فقط قرآن صلوات میخوندم بس که وحشتناک بود جاده اش!!!
شهرش بد نبود ساحلش قشنگ بود...فقط شهر ادریمیت هم رفتیم ساحلش خیلی تمیز بود و آروم اگه از این طرف رفتین حتما یه سر بزنین...
اونجا اصلا هم این طرف آسیایی انگلیس بلد نبودن و ما بین یه عالمه ترک گیر کرده بودیم همه زبون نفهم!!!!دریغ ازینکه وان تو تری فوری چیزی بلد باشن...در عوضش ما بیر.بش..ام بش ازین چیزا یاد گرفتیم!!!
مگه بده سطح سوادمون سه هزارم درصد افزایش یافته؟؟؟![]()
ازونجا هم خودمون بار زدیم اومدیم حراجی قبل ماه رمضون بود و ما هم اینو بخر اونو بخر همه جنسای خوب قیمتا عالی...
از راه برگشت تو ایران سمت کندوان رفتیم و بعدش دیگه دیشبی پرت شدیم تو مشهد!!!!
منم دستم شکست بس که نوشتم و شما هم مسلما کور شدید اگه همشو خوندید!!!
از پست بعد میریم سراغ روال قبلی وبلاگ!!!باشه باشه؟؟؟
سوالی داشتید در مورد سفر ترکیه بپرسید...والا ما خودمون که جایی نرفتیم ولیییییی این همسفرای رفت و برگشتمون کلی اطلاعات باحال دادن که چه جوری بریم بهتره..مناسبتره...ازینطور چیزا... البته در مورد سفرش ها به طور کلی نه در مورد مکانهای هر شهر...![]()
خب دیگه حالا که چشاتون درد گرفته یه استراحتی به چشاتون بدین ...خب حالا دستاتون رو به کار بندازید نظر بدین ...چون که من دستام باد کرده دیگه!!!نوبتی هم که باشه نوبه شماست دیگه مگه نه؟؟؟
تا بعد...![]()
سلام و صد سلام و هزاران سلام
خب دوستاي گل گل گلم؟؟خوبين؟؟؟ خوب باشين ديگه...يعني مگه ميشه دوستاي سارا خوب نباشن!!!وظيفه شونه خوب باشن نه؟؟؟![]()
واي بچه ها خواهر شوهري واسه خودش مطب جديد زده..خب منم دوست دارم برم شيرينيش رو بخورم ديگه!!!نبايد ذوق کنم؟؟؟اصلا عروس رو چه به ذوق کردن نه؟؟؟![]()
يا اه اه اه خواهر شوهر ذليل؟؟؟ولي به جون خودم من که هنوز نديدمش ولي خيلي ماهه...درين مورد مطمئنم!!!الکي هم نياين بگين اولشه بذار ببيني بعدا!!!در مورد بقيه هيچ نميدونم بعدا چي ميشه ولي اين خواهر شوهري از اوناست که لنگه نداره...راستش با اينکه تو خواهر برادرا از همه بزرگتره و مجرد ،اصلا حسود که نيست تمام کاراي مارو اون جور کرد...حالا اينو گفتم باز نبينم اوني که چشاش شور بود چشم بزنه!!!از الان گفته باشم،يک قرآن به ميان(شايدم هفت قرآن؟؟؟)...بزنم به تخته ماشالله هزار ماشالله!!!چشم حسود بترکه!![]()
واي خدا منو بگيرين ،باز منو جو گرفت!
اي دوستان نه اينکه ما قبلا کم دق کرده بوديم...الانم فردا داريم ميريم مسافرت تا همسري و من کامل دق کنيم بره دنبال کارش!!!جماعت رو ديوونه کرديم..راسش مامان جان رو بس که رو اعصابش دوي ماراتون ميرم...و اونم کم نمياره ريلکس ميگه:خودکرده را تدبير نيست!!!من:مامانننننننننننننننننننننننننننننن........خلاصه اين آخر دلداري مامان به اينجانب است!!!تازه کلي داماد ذليله نميذاره من دو گوله اشک بريزم جلو همسري که چي؟؟؟ پسرم تنهاست دق ميکنه چرا حرصش ميدي!!! و من دوباره ماماننننننننننننننننننننن...............![]()
پس دوستاي گلم من دارم چند روزي ميرم..نگران نشين(حالا کي گفت کسي نگران تو ميشه...اينو وجدانم بهم تذکر داد!!)![]()
حالا گفتم محض احتياط فردا نگين بي معرفت بود هيچ خبري نداد!!!
هي هي هي با شما ها هستم!.......
الکي هم ذوق نکنيد دبي نميرم!!!فردا هم هستم تا ظهر!!!اگه بتونم تو مسافرت هم آنلاين ميشم جوابتون رو ميدم ولي شايد نرسم پست بذارم بستگي به شرايط داره نميتونم قولي بدم...
خب طبق گفته خودم که سرم بره قولم نميره(شما فقط تصور کنيد تعارف مشهدي بود)قراره ماجراي آشناييمون رو بنويسم!!!![]()
فقط بياين زود به زود بخونين چون بعضي جاهاي سانسوريش رو بعدا شايد حذف کنم..يعني جاهايي که ميترسم آشنايي چيزي بخونه بعد که شما خونديد تبديل ميکنم به چيزي که بقيه ميدونن باشه؟؟؟(الا ماشالله حرف خورد فاميل داديم بسي بسيار)چون از اينکه خصوصي بذارم خوشم نمياد واسه چند تا نکته کوچولو!!!![]()
خب حالا ميريم سراغ قسمت اول!!!
سارايي که ميبينيد ۲۳ سالشه الان،يک زماني کنکور داشت(البته از عمرش هي کنکور ميداد بلکه داروسازي قبول شه که از رو نميرفت و هر سال فقط رتبه اش هزارتا ميومد پايين وبه قول بابایی اگه بعد سه سالي که کنکور داد سه سال ديگه هم ميداد يه گره گوري آبادي داروسازي قبول ميشد!!!)تااين که سارا از رو رفت...رفت همونجايي که از سال اول قبول ميشد رو انتخاب کرد که حداقل اگه دکتري نشد مهندسي بشه که!!!و خدا رو شکر به سلامتي تو سن ۲۳ سالگي قراره بشه(خوب شد اين مهندس رو شدم وگرنه که همسري بي همسري!!!اينو يادتون باشه اينجا!!!)![]()
تو اين ماجراهاي سارا و کنکور...زبان انگليسي سارا داشت تحليل ميرفت
..چون اين سارا يک سال کلي آب حوض کشيد تا انگليسي رو ياد بگيره!!!ديد اي بابا کلا همه چي داره فنا ميشه...چي کار کنم چي کار نکنم...شروع کردم فيلم ديدن...موسيقي گوش دادن...چت کردن...خوندن کتاب...خوندن اخبارسايت ها...همه به انگليسي!!!![]()
و اينجوري من براي اولين بار اينترنت رو از خونمون فعال کردم وقتي که ۱۹ سالم بود بعد سال دوم کنکورم...
*اي جان حال ميده الان همتون فکر کردين من تو چت آشنا شدم نه جون خودتون همين فکرو نکردين؟؟؟؟؟؟هاهاهاها پس سخت در اشتباهين...اين شروع اينترنت تو خونه ما بود نه آشنايي با همسري!!!![]()
تو اين مدت من با آدماي خيلي زيادي از اقوام و ملل مختلف آشنا شدم...دوست نداشتم با هر کسي هر چيزي بگم ولو به منظور يادگيري زبان...واسه اين بيشتر تو چت روم هاي اسلام پيدام ميشد و هي تا صبح تو سر وکله اين مسلموناي سني ميزدم که ما درستيم شما غلط
!!!آخه من يک نيمچه اطلاعاتي داشتم و اين کتاباي تيجاني رو هم به انگليسي ميخوندم هي جواب اينارو ميدادم...به حساب خودم يک تير و دو تا نشون...آي بعدا کتاباي فارسي شده تيجاني رو ديدم حرص خورم !حرص خوردم ،من جون کندم همه ي اينارو انگليسي خوندم فارسيش چند ساعته تموم شد!!!!![]()
ولي دوراني بود هنوز گاهي آرزوي اينو دارم يکي يک روزي قلبش روشن شه...چه اشکايي ميريختم و قرآن رو که باز ميکردم فقط يک جواب بود:
"و خدا هر کس را بخواهد هدايت ميکند"
وبعدا هم آدمهايي رو ديدم که بدون جون کندن من واسه فرو بردن يک حقيقت تو سرشون با يک نگاه...يک لحظه...يک نور...يک جرقه...همه چيز رو براي هميشه درک کردن
...و ديدم کسايي که برعکس با شبيه اين جرقه راه رو از طرفي که من واسم مهم بود به طرف ديگه رفتن!!!![]()
بگذريم که خدا قاضي دل هاي همه ي ماست و هيچ کس رو به ظاهر قضاوت نميکنه...مسلمان و مسيحي و يهود هم تفاوتي نداره...دل به همراه عمق و نيت اعمال که واسه خدا ميزانه...نه دل به تنهايي نه عمل به تنهايي!!!
خدا کنه روز قضا ما شرمنده خدا نشیم![]()
خب بچه ها اينو تا اينجا داشته باشيد...اين مقدمه مهمي بود که بايد مينوشتم،تا يادم بمونه همسرم،عشقم و معناي زندگيم چه جوري پاش به زندگيم باز شد...
طراحي داخلي:
الان بدجوري تو حس اون روزام فکرم جمع نيست واستون از طراحي بگم...
نظر يادتون نره...من منتظرم...اگه بشه تمام سعيم رو ميکنم تو مسافرت بتونم آپ کنم...ببخشيد ولي الان تو فازم!!!(آيا فاز دراين جا کاربردي دارد؟؟؟يا براي توهم بعد خوردن اکس به کار مي رود)(اي بابا اين شيطون تو جلد سارا نميذاره واسه چند دقيقه تو حساي معنوي بموني!!!)
تا بعد...![]()
خب فکر کنم اين آه وناله شما دامن منو بگيره که من شماها رو تو کف گذاشتم!...به جون خودم اگه شما ميدونستيد چند نفر به يک کامپيوتره تو خونه ما!!!اونم وقتي ای دی اس ال هي ادا اصول در بياره...به جون ماماناتون و همسرياتون و عشقاتون و عزيزانتون،اين ساراي بيچاره کامپيوتر گيرش نمياد تند تند آپ کنه به جون خودش!!!![]()
شبا سهم من ميشه که اونم همسری ديگه مهلت نميده به چيز ديگه...هر 30 ثانيه ميگه..بگو چي کار ميکنی!!!هي ميگم چيزی تايپ ميکنم...ميگه چی؟؟؟چرا اينقدر طول ميکشه!!!خلاصه واسه اين نميتونم زياد بنويسم...تازه جواب نظرات رو قاچاقی تا اين خواهريا يک دقيقه پا ميشن ميام مينويسم...ماجرايي دارم من با اين کامپيوتر به جون خودتون...
خب بگذریم!
حالا بياين بگين کدومتون منو چشم زده!!!خودش بياد اعتراف کنه...کي چشم کرده مارو که چرا دق نکرديم!خب يک ماشالله ميگفت ديگه کم نميشد که ازش!!!![]()
حالا من چند روزه تو دق به سر ميبرم...اگه دستم برسه به کسی که چشاش اينقده شور بوده!!!چشاشو باز ميکنم کلي شکر ميريزم توش بلکه شوريش خنثی شه!به نظرتون ميشه؟؟نشه هم دل من که خنک ميشه!!!![]()
نميدونم کدوم شير پاک خورده ای منو همسری رو چشم کرده که ما صبرمون زياده...که از شب قبل تولدش که تو ماشين زار زار واسه خودم گريه کردم...تو خونه راه ميرم به مامان ميگم:دلم تنگ شده...مامان ميگه گلم خودتو اذيت نکن...دوباره:مامان غصه دارم...مامان اين چه مدلشه...مامان دلم تنگيده...مامان حس بدی دارم...مامان چرا دلم گرفته!!! خلاصه در راستاي دق دادن مامان تا خرخره شو چسبيديم...![]()
تازههههههههههه طرف اينقده چشاش شور بوده به همسری هم اثر کرده...هی زنگ ميزنه ميگه اين چه وضعشه...
ديشبی ميگه ملت خانوماشون پيششونن من چه گناهی کردم...
منم ريلکس!خب همون گناهی که من کردم!
چه گناهی؟؟؟
هر کی خربزه ميخوره پای لرزش هم ميشينه!!!(عمرا که همسری بفهمه يعنی چی!!)![]()
در ضمن دوستاي گل اينا که اينجا به عنوان مکالمه مينويسم ترجمه اس و گرنه خدایی با اين مدل فارسی حرف زدن مگه ميشه ارتباط برقرار کرد...يعني خدايی مگه همچين ميشه!!خب ما به زبون بين المللی حرف ميزنيم ديگه يعنی انگليسی ولی خب بعضی چيزا مثه اسم ها و ضرب المثلا فارسيه ديگه...يا گاهی با همسری فارسی تمرين ميکنيم يا اردو..خيلی ديگه جک ميشه!![]()
اردو و هندی مکالمه يکسانی دارند ولي خط متفاوت...يعنی چی؟؟؟ يعني مثه ما و تاجيکستان..هردو فارسيه(با يک کمي تفاوت جزيي در کلمات)ولي الفبای ما فارسی و اونا به روسی مينويسن...هندی و اردو هم همينجوری تفاوت دارن!!!تو هند هم هردو کاربرد داره ولی پاکستان بيشتر اردو که الفباش مثه فارسيه!!!
خب ديگه اينکه گاهی اين انگليسی من کم مياد من با ايما اشاره!!من بميرم تو نميری..يه جوری حاليش مي کنم ديگه..يعني خب خدايی فکر نميکردم واسه ازدواج انگليسی لازم باشه وگرنه به يادگيری هر چه بهتر مبادرت می ورزيدم(بايد تو تبليغات موسسات اينو لحاظ کنن ازين به بعد که کارايی زبان در ازدواج موفق هم تاثير داره)...![]()
خب چه ميدونستم!!!دونستن معني پای مورچه يا کخ تو زبون انگليسی لازمم مياد ...خب حالا به جاش اونقده فک ميزنم تا همسری بفهمه منظور چيه و يک کلمه ناقابل براش يادم بده(خدايا شکرت که اون لااقل همه چيو بلده...شکرت!!!)![]()
*کخ کلمه ای فارسيست که درخراسان کاربرد دارد!پس خيلی به ذهنتون فشار نياريد چيه!!!اينو گفتم فردا منو مسخره نکنيد که همه چيزو تو انگليسی نميدونم! چرا رفتم خارج از ايران عروس شدم با اين انگليسی زاغارتم!!!!!چون ديدين شما هم معنی کخ رو که فارسي هم هست نميدونيد ولي خب دليل نميشه فارسی ندونيد که!!(چه از خود متشکر شدم واه واه!)![]()
دوستاي گل واسه داستان آشناييمون با جزييات بايد تصميم بگيرم ولي واسه کاهش حس فضولی:(به جون خودم مردم آزار نيستم ولی نتونستم تصميم گيري کنم چه جوری بنويسم ...)
من و همسريم عاشق شديم بعدش عروس داماد شديم ديگه!!!یه دل نه صد دل عاشق ولی انگار نه انگار!!!(وای حس کردم دارم به یک نتایجی میرسم با تاکید روی "ولی انگار نه انگار"که چه جوری ماجرامون رو بنویسم تا خودم و شما هر دو به سلامتی سالم بمونیم و هیچ کدوم شکر خدا دق نکنیم...تشویق کنید من رو!!...)
*دیشب که این مطلب رو نوشتم چیزی تو ذهنم نیومد...از برکات وجود همسری جرقه اش اومد تو ذهنم...روش فکر می کنم و میام می نویسم براتون چون الان دیگه وقت نمیشه....وقت استفاده من تموم شده!!!!)
اينکه چه جوری ريسک کردم خب برميگرده به اطرافيانی که ديده بودم.
در يک کلام ازدواج با فردی از يک فرهنگ ديگه حساسيت ها و جذابيت هاي خودشو داره..در کنار شيرينيش،دردسرهايی داره...من که در مجموع خيلی راضی هستم از انتخابم!!!
فارغ ازينکه من عاشقش هستم،فارغ ازينکه همزبون مادريم نيست،فارغ ازينکه تو وطن من به دنيا نيومده،فارغ ازينکه فرهنگ متفاوتی داره...انسانيتی داره که تمام وجودم رو به لرزه در مياره...حسي که به من ميده...اين دليل انتخابم بود و بس...!!!و روز به روز دلیل این انتخاب رو تو وجودش پر رنگ تر می بینم...دوست دارم خونواده کوچولوی قشنگ من...![]()
![]()
![]()
![]()
بسه ديگه خيلي رفتم تو حس ...
سارا ،سارا،سارا جو گير نشو ديگه!!!باشه دوستاي گلم نميشم...
پاک از دست رفتم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
حالا طراحی داخلی!!!!
اگه خونه ای دارید که متراژ کمی داره(تو این دوره زمونه الا ماشالله..)میتونید کاری کنید که وسعتش بیشتر به نظر بیاد...تکنیک هایی که واسه این کار میتونید به کار ببرید...
۱.رنگ کف اتاق و دیوارها و سقف حتی المقدور یک رنگ باشه.
۲.ارتفاع سقف کمی بیشتر باشه.
۳.ازاستفاده 2 رنگ در رنگ آمیزی دیوارها خودداری کنید.
۴.حتی المقدور از وسایلی استفاده کنید که برای چینش به دیواره ها بچسبند.
۵.از تمامی کنج ها استفاده کنید.
۶.از رنگ های روشن برای رنگ آمیزی استفاده کنید.
۷.از وسایل تاشو استفاده کنید.
۸.تا حد امکان طراحی به صورتی باشد که مکانی برای وسایل ضروری درون دیوارها تعبیه شده باشد.
الانم دیگه یادم نمیاد...سوالی دارید بپرسید.توضیحی خواستید میدم(باز بگین من بدم دقتون میدم!)![]()
آقا یکی بیاد بگه چه جوری عکس آپ کنم براتون...طراحی داخلی بدون عکس مثه سر کچل میمونه!!!
کدوم سایتتتتت بهتره؟؟؟؟
نظر هم اگه نذارید به قول مشهدی ها مشق الضمه هستید(آیا درست نوشتم!).![]()
تا بعد...
خوب دوستان..در راستاي دق مرگ شدن،قاط زدن و از فضولي مردن دوستان..ديديم اگه همچنان اين اصليت همسري ما پنهان بماند!کار به جاهاي باريک ميکشد و فردا پس فرداست که منو به عنوان مسبب دق دادن دختراي مردم ميگيرن وهمسري بي سارا ميشه!![]()
![]()
ولي چون من بدجنسم قبل هويت ملي!همسري!اول خاطرات روز جمعه رو واستون تعريف ميکنم!![]()
ميدونين جمعه چه روز مهمي بود!شهرزادي حتما ميدونه ديگه نه؟؟يا حداقل ميتونه حدس بزنه!(اي شهرزاد از اونجا که تو کلي از امور،امورمون به هم ربط پيدا ميکنه متعجبم...)
خب من الان درست از روزبعد تولد خودم دارم فکرمي کنم واسه تولد عشقم!!!انواع عجايب و غرايب به ذهنم رسيد تا اينکه ديروز مثه يه خانم فداکاراز سر صبح هي واسه شوهرم کارت و کادو درست کردم ، کيک خريدم،چیزای خوشمزه درست کردم.تا شب که همسري رو کشتم تا رفتم پيشش!..واي تا اومد عصباني شه کجا بودي ما اينجا واسش تولد مبارک خونديم و مهم نبود که آيا همسري ميفهمد يا نه!!!به هر حال سلولهاي مغزي همسري بايد تا به حال عادت کرده باشند به زبان فارسي اگر نه هم که بازم همينه که هست ما فقط فارسي تبريک ميگيم!!!![]()
بعدش هي شمع فوت کرديم...کيک بريديم...همه رو خودم به جاش انجام دادم...بعدم بخش پذيرايي از خود!!!آخر شبي هم همسري به من گفت تيشرتي که خريدم بپوشم تا کلا همه چي تولدش مال من بشه(چه پررو!!!)![]()
ولي جاتون خالي بعد کادوهاي من وخونواده..يه کارت اينترنتي بهش هديه دادم ذوق کرد..بعدش آدرس اين وبو دادم که چقدرم سر در اوردش!!!![]()
بعدش دفتر خاطرات خصوصيمون که بچم ذوق کرد!اين هوا.....آخر شبي هم يک قرآن هديه دادم بهش که همسري واقعا از ته دل ازم تشکر کرد...فقط ازم پرسيد ترجمه داره؟گفتم آره..اونم گفت ترجمه شيعه؟؟؟منم گفتم خب آره ديگه!!!...با يک حسرتي گفت که دلم لرزيد...گفت قرآني که داره ترجمه شيعه نداره ...ومن براي هزارمين بار خدارو به خاطر نعمتايي که دارم شکر کردم آمين.![]()
خب دوستان فکر مي کنيد واکنش همسري به وب من چي بود:
همسري:ااااااا سارا اينجا کجاست؟؟؟![]()
من:خب معلومه ديگه وب...
همسري:اين عربيا معنيشون چي هستش!![]()
من:همسري عربي کجا بود!
همسري:همينا که اينجان...
من:همسري اينجا وب سايتي که من درست کردم!!!پس اون کلمه ها هم نميتونه عربي باشه فارسيه...![]()
همسري:اااااااااا جدي پس عربي نيست!!!
من:همسري از کي تا حالا من عرب شدم؟؟؟آخه هرچي به الفباي عربي باشه يعني عربي اخه؟ ناسلامتي من ايرانيم نه عرب که راه به راه اول از همه فکر مي کني عربيه!!!![]()
همسري:راست ميگي ها!!!!!!!
من:تازه فهميدي!؟![]()
همسري:حالا بگو چي نوشتي؟؟؟
(شروع ميکنه به خوندن...
سلام سلام يه عالمه سلام!
خوش خوشان هستيم ما!!!شماهان چطور؟؟
اي ملت بزرگواري که اينجا را ميخوانيد...اين همسر ما مسلما ايراني نيست که معني جوجه کباب را نميفهمد ديگر!!!چون اگر ايراني بود و نميفهميد بايد دور ا ز جان عشقم و همسري عزيزم اي کيو اش در حد تيم ملي مي بود!!!!)
بعد يک دفعه ميگه اينا معنيش چيه!جوجه کباب يعني چي!!!!!!!!!(اينهمه کلمه اينجا بود درست رفت سراغ جوجه کبابش!)
حالا ديدين گفتم اين همسري نفهميد آخرش جوجه کباب چي بود...![]()
بعدم پرسيد چي نوشتم...اينارو به من داد وکلي خنديد!!!
I Almh Hi Hi Hi! We are Khvshan Welcome! Search in you?? Here a nation magnanimity wife read this ... we certainly mean that Iran is the roast chicken Nmyfhmd other! As if Iran was to understand and love around you g.
بعدم پرسید که اين چرت و پرت ها يعني چي؟؟؟![]()
خاک عالم اينا مثلا ترجمه نوشته هاي فارسي من به انگليسي بود!![]()
![]()
که همسري از تو يک سايت ترجمه پيدا کرده بود و منم قبلش به همسري گفتم سعي مي کنم خنده دار بنويسم واسه دوستام که بچم فکر کرده بود من تا اين حد ميتونم احمقانه بنويسم ملت بخندن!!!خدا رحم کرد اين سايت مترجم من و همسريييييييييييييييي نبوده!![]()
واي دوستان من الان دارم به يک آهنگ هندي زنده گوش ميدم!!!توهم نزنيد..نخير اصلا هم تو يک کنسرت زنده حضور ندارم...الان هم نميتونم تو هندوستان باشم...خب پس ميمونه يک گزينه که شما دنبال جوابش بودين!!!![]()
![]()
بله ديگه جناب همسري داره واسه سارا آواز ميخونه بلکه سرش گرم باشه هي غر نزنه دلش تنگ شده(مگه چيه سرگرمي به اين خوبي سرم به خوبي شيره ماليده ميشه!!!)ولي همسري خودش رفت تو حس!و حالا برعکس من دلداريش ميدم...اي الهي من بميرم واسه خودمون ...چون شماها بايد واسه يکي ديگه بميريد ديگه(از عشقولي)از شماها مایه نمیذارم!(چه دختر خوبیم نه؟؟)![]()
البته باز بايد خاطر نشان کنم الان تصور نکنيد همسري ما هندي هستش چون حسابتون با کرام الکراتبين ميشه...گفته باشم ها از هر گونه تصور معادل هند خودداري فرماييد!![]()
به جمله ي زير دقت کنين:
هند=پاکستان ...آره و نهههههههههههههه!!!!!!!!![]()
خب ديگه خودتون بگيرين ديگه...
بله ديگه اگه نميدونيد بگم هند و پاکستان تا 50 سال پيش يک کشور بودند تا اينکه مسلمونها انقلاب کردن و حودشون رو از هندوها جدا کردند...واسه همين چشم ديدن هند رو ندارن ولي آداب رسوم،فرهنگ و حتي نحوه ي لباس پوشيدنشونو زبانشون کپي همه...(عين فيلم هندي ها)
خب ديگه بشتابيد کمک که سارا ميخواد لباس عروسش رو انتخاب کنه...اگه هنوز توهم داريد که چه جور لباسيه زود بريد يک فيلم هندي عروسي دار بگيريد و لباس قرمز عروس رو ببنيد...بعد هم ملت کمککککککککک من هيچ تجربه اي ندارم که برم با آمي جان در موردش سخن بزنم!!!در ضمن طرح طلارو هم بايد با لباسش ست کنم و اون هم انتخابيه!!! فکر کنين من چه طفلکم بدون تجربه!!!!!!![]()
![]()
اي ملت کمکککککککککککککک جان آمي جانهايتان(مادر شوهرهايتان ديگر)کمک من کنيد(از طرف يک ساراي نيازمند ياري سبز!)![]()
خب ديگه ديديد من جلوي دق کردنتون رو گرفتم...داستان آشناييمون رو هم بعدا ميگم که چطور شد من عروس آمي جان شدم...جان من صبر داشته باشين من تمرکز بگيرم!!!
دوستاي گلم در مورد طراحي الان حسش نيست ...ولی تو قسمت نظرات پست قبل جواب دوستایی که سوالی پرسیده بودن رو دادم اگه سوال دیگه ای دارید بپرسید که از پست بعد از بحث آب خارج بشیم و وارد مسایل دیگه ی طراحی داخلی بشم...
بازم سفارش نکنم نظر یادتون نره...ببینین من به حرف شما گوش دادم دیگه!![]()
![]()
تا بعد...![]()